بهار نبودم  

بهار نبودم ،هرگز ..!
درختی با شاخه های خشک که سال های اول بلوغصاعقه ای ،جوانه زدن رااز من گرفت.
در همسایگی مان زن پیری بودکه از ابرهای سفید توی دهانشباران های سیاهبه چشمانم می نشست
مادرم گفت قوی بمان ...!
لبخندبرگ های پر از سبزینه بودکه به شاخه هایم آویختم...
#بهارپاییزی

ادامه مطلب  

در دل من جاودانی  

توی چشمم خیره ای با چشم هایی مهربانبا نگاهت گفته ای: جانان من با من بمان
 
عاشقم هستی و من عاشق ترم ای ماه مندر دل من جاودانی جاودانی جاودان
 
چهره ی زیبای تو دل را روانی می کندگیسوانت مشکی و چشمت به رنگ آسمان
 
لحظه ی هم صحبتی غرق کلامت می شومحرف های عاشقانه می زنی شیرین زبان
 
این دل دیوانه را از بس که عاشق کرده ایدر غزل از وصف عشقت ناتوانم ناتوان
 
شاعر : مهدی ملکی الف  

ادامه مطلب  

چالش آغاز رمان  

مدتهای زیادیه رمان، نخوندم، حس خوندنش هم ندارم، نمیدونم هم چرا می خوام رمان بنویسم، شایدم می خوام داستان بنویسم، یا هیچکدوم، می خوام بخش هایی از ذهنیات و تخیلاتمو برای دیگران قابل دیدن کنم، اما که چه اش رو نمیدونم، باید کار جالبی باشه، میلیونها آدم بی نهایت تخیل و داستان توی ذهناشون دارن، اما تعداد کمتری از اونها توانایی به نمایش گذاشتن اونها رو دارن، از اول اول ماجراهایی که من تعریف می کنم یا می نویسم ناگهان شروع میشه و ناگهان رها میشه، م

ادامه مطلب  

کی گفته من عاشقتم..  

ﮐﯽ ﮔﻔﺘﻪ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ؟نخیرم ﺩﺭﻭﻏﻪ …. باور نکنی هااااااااااﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻭﻗﺘﯽ باهات حرف میزنمﻧﻔﺴﺎﻡ ﺗﻨﺪ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﺩﺳﺘﻮ ﭘﺎﻣﻮ ﮔﻢ ﻣﯿﮑﻨﻢ …فقط همین…ﻓﻘﻂ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﻢ ﻧﯿﺲ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺑﻬﺖ ﺧﯿﺮﻩ ﺑﺸﻢ، ﻭ ﭼﺸﻢ ﺍﺯﺕ ﺑﺮ ﻧﺪﺍﺭﻡ …فقط همین….ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﺕ ﻟﺬﺕ ﻣﯿﺒﺮﻡ ….فقط همین….ﻓﻘﻂ ﻃﺎﻗﺖ ﺩﯾﺪﻥ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯿﺘﻮ ﻧﺪﺍﺭﻡ …فقط همین ….ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﺕ ﺁﺭﻭم میشم ..فقط همین ….ﻓﻘﻂ ﻭ

ادامه مطلب  

رمان روسی  

فک کن نشستی داری فیلم* می‌بینی، توی یه قسمت خیلی تاثیر گذار و متاثر کننده یکی از بازیگرا در توضیح پارکینسون میگه این مریضی نیست مثل یه رمان روسی میمونه. بعد به جای متاثر شدن قاه قاه بخندی!
خب اگه جای من باشی و هرگز نتونسته باشی با ادبیات روسیه ارتباط برقرار کنی و تمام تلاش هات برای ورود به دنیای نویسندگان روسی با شکست مواجه شده باشه. با شنیدن این تشبیه به جای متاثر شدن ذوق میکنی و دلت خنک میشه.
فیلم خوبی است، نخ سوزن اگر مثل من از آن هاتاوی خو

ادامه مطلب  

شعرکوردی یار  

چه مم که فته پیت وه رئ مه یخانه...خه نان دیمه ت و مه س گیانانه
کردم ته ماشات وه دل و وه گیان...تا ک روخسارت خاس بکه به یان
کردیوت په ریشان خه رمان گیست....شیت و ئه بدال بی عاشق حه ریست
زلفت بردعه قلم دایه باد هووشم....چما چه ن ساله چیو شه م خامووشم
گوم کردم خوه م و سه ر وه لیم شیویا...مه یخانه نه چیم رئ کردم جییا
تابیوته مه ی و جام شه راوم...وه ناز و غه مزه ت جگه ر که واوم
ئه حمه د فه رهاده ئه ئ یار دیرین...ک زنده کردیه ئه فسانه ئ شیرین

ادامه مطلب  

چه م کال  

چه م کال نه و  نه مام وه خه رمانه مای...یاگه ر ئیواره وه سه ربانه مای
وه هه رکووره  مای بیونم جه مالت...سه رم وه نه زری زلف ده م وخالت
ماسکی پووشایده و سه روینت لاره...تو مه لهه م دلی وه و چه م خوماره
بالات شیرینه و کلکه یلت چیو زه ل...چیو ئیسفات نه گرم  مه مینیته که ل
خر مه خوه م وه ده ور خه رمان باوه ت...گووش مییه م وه ده نگ ٬ده نگ لاوه لاوه ت
سیرئاوم بکه وه و کیوزه ئاوه...دل ئاخر ئرات له ت له ت که واوه
سه رئ بکیش تو وه ی خه لوه ت خانه...تاگه دیر نه یوه و بووم

ادامه مطلب  

شعرکوردی  

تاکه ی ناله ی دل چیو ناله ی نه ی بوو...تاکه ی عه سر چه م بی ره نگ چیو مه ی بوو
سوزان وبرشان قرچه دل گیانم...حازه له ش نه مه ن خه م بی سوخانم
هاوار ئه ی هاوار  ئی دل نه زاره...وه شادی بریاس هه ر خه م گوزاره
زیوخ دل چرکین هه ر بی سامانه...په ی ده رمان ته بیب هه رسه رگه ردانه
هیوچ گه وری نه گرئ ئی ده رد گرانه...زامئ کاریه باشه ده ردانه
خه لات که ساقی جام شه راوئ ...تا موحکه م بگرئ خه م دی جوواوئ
زه خم دل کاری ره مه ق نه یرئ پا...زیو خومت بشکن  خه م به یمنه ده م وا
خو

ادامه مطلب  

شوون.شعرکوردی ئه حمه دموحه ممه دی راست  

وه  خه م خانه دل پا بنه یارم...ک ئیمشه و  بی تو بئ که س وکارم
رووشنای بخه ئی دل زاره...که م نمه و گیانا ئی ده فه وجاره
گه ریامه شوونت هه رده و هه رده...تولیلی و من مه ژنوون و به رده
یا کردی نازئ یا بئ مه حه ل بیم...یا دلم شکیا یا خجل خوه م دیم
ویل و سه رگه ردان بیمه سه بوونه ت...کووره نه گه ردیام ک بیونم شوونه ت
ئه ر دری نازئ بووش تا بکیشم...چیو وه تو بایه د من پا بکیشم
کافر بین ئه رام گه ور و موسه لمان...ئه قره دایه پیم ده رد بی ده رمان
دیوریت ئه حمه د کرده دیو

ادامه مطلب  

385  

ی فیلم میدیدم(سریال کره ای درواقع)راجع ب ی قاتل زنجیره ای(یا زنجیری؟!)ک طرفو میبرد خونش شیش روز نگه میداشت روز هفتم میکشتشون میخوام ی همچین برنامه ای اجرا کنم اینجوری ک تصور کنم هفته بعد میمیرم بعد ببینم دقیقا اگ فقط هف روز وقت داشتم چیکار میکردم بعد تا جایی ک میشه اجراشون کنم ی جورایی ی مقتول فرضی باشم.ولی خوب فعلا روز جهانی تنبلاست حسش نیس زیاد فکر کنم تا حسش بیاد  و ی هفته رو شروع کنم فعلا رمان میخونم و کارتون میبینم

ادامه مطلب  

درد عشق  

بس است دیگر.به بند کشیدن هایی که نامش عشق،دوست داشتن،محبت است بس است.بس است این لعاب‌زوار در رفته ی پوسیده که بر قامت روابط کرده و آن هارا تعبیر نه فقط تحریف نیز میکنیم.بس است دیگر.خسته ام از تکرار های بی امانت که هر چه مینگرمشان تعلق است‌.تعلق تو...اسارتت است و من شرمگینم ای جان ...ومن چه بسیار تاسف خوردم برای خویش. و برای تو که جانِ این تنی.برای نفست که نفسم است و بی تو گویا کم نفسم،شاید هم بی نفس.امان از تعلقی که سکون دامن گیرش شده و نگاه که میک

ادامه مطلب  

خواهر  

تو را چگونه بخوانم،
تو را چگونه سرایم.
زبان به کام ندارم تو ماه تر ز ماهی
تو ای نگین خدایی تو تاج بر سر بابا
تو نور چشم زمینی برای مادر خود عشق
تو از قشنگترین رودهای پاک و زلالی
نگاه می کنی و من تمام می شوم از خود
صدای خوب تو انگار بلبلی که به شاخه برای
شادی اش از دل به سر دهد همه آواز
 
تو ای تمام قشنگی حیا و عفت و پاکی
تویی تو معنی ایثار
تو دلبری ز ستاره
تمام هستی فدای ناز نگاهت
تو آمدی که بگویی فرشته بال ندارد
تو آمدی که بخوانی سرود صلح و صفا را
ب

ادامه مطلب  

اینجا چه خبر است؟!  

وردی بخوان برايم ،
از کتاب شیطان نامه ی قسطنطنیهآن فصل را بخوانکه روزان و شب هاهمچون داسی سیاه رنگسایه می گستراندبر پیشانی شهر بی فروغ .
چرا هرچیز خنجر می شود اینجاو هر نعره ایچکشی از آتش ؟اینجا چه خبر است ؟!
هرکس در گلوی خود- با گوله ای از آتش -وردی می خواندتا زمینبه حرکت معکوس برسدو ماهدر خورشید حل شودو مرگ هم قدِ خانه ام رشد کند .
اینجا چه خبر است ؟!
حالا که این طور استشعری بخوان برايم ،تا شاعران مردهاز روزنه ی برگ های پاییزی سرک کشندو چشمان م

ادامه مطلب  

خودتو ببخش  

ببخش خودت را برایِ تمامِ راه های نرفتهبرایِ تمامِ بی راه های رفتهببخش،بگذار احساست قدری هوایی بخورد ...گاهی بدترین اتفاق هاهدیه ی زمانه و روزگارندتنها کافیست خودمان باشیم!که خود را برای تمامی ِ این بی راه ِ رفتنمان ببخشیمو به خودمان بیاییمتا خدا تمامی ِ درهایی که به خیال ِ باطلمان بسته را به رویمان باز کند.خطاهایت را بشناس آنها را پذیرا باشو تنها بین ِ خودت و خدایت نگهشان داراین دنیا نامحرم بددلنامحرم نامروت زیاد دارد!تا دست خدا هست؛ تا م

ادامه مطلب  

خوب من...  

  خــوب ِ مــن ،
    همین جا درون شعرهایم بمان
    تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبرد
    به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛
    من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها
    شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان
    تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم

ادامه مطلب  

پرنده ي من....فريبا وفي  

سکوت من گذشته دارد.من بخاطر آن بارها تشویق شده ام.هفت هشت ساله بودم که دانستم هر بچه ای آن را ندارد.
سکوت من اولین دارایی ام به حساب می آمد .در طول سالهایی که بعد از آن آمد بار ها مورد تحسین زن های خانواده مان قرار گرفتم به خاطر توداری ام.بخاطر رازداری ام.خیلی زود فهمیدم که به یک صندوقچه می مانم با دری کیپ و پر از راز
امیر از سکوت های من کلافه است.سکوت من او را میترساند.کم کم عادت به پر حرفی پیدا کردم.حتی در مواقعی که لازم نبود.سالها بعد یاد گرفتم

ادامه مطلب  

اندوه ِ سیلویا  

آنقدر ها هم کار سختی نبود..
فقط کافی بود چشم هایم را ببندم و راه بیفتم. وقتی خسته باشی از خودت.. از زندگی.. از آدم ها اصلا کار سختی نیست که بی هیچ ترسی راه بیفتی و به گوشه ای ناشناخته  از این جهان پناه ببری.
بی هیچ تردیدی خیابان هایی که باید را پیدا کنی.. از پله هایی که تکه هایی از خودت را یا وقت بالا رفتن یا پایین آمدن روی تن ِ خسته شان جا گذاشته ای بالا بروی، پشت دری که حالا لابد بسته است( و دیگر هرگز به رویت باز نخواهد شد  و سلامی نخواهی شنید) بایست

ادامه مطلب  

چشمه  

فیلم چشمه آربی اوانسیان بر اساس رمان ارمنی‌زبان هِقنار آقبیور نوشته مگردیچ آرمن ساخته شده. مگردیچ آرمن اوائل دهه ۱۹۳۰ در مسکو فیلم نامه‌نویسی خواند و در همان زمان هقنار آقبیور را نوشت و مانند بسیاری از نویسندگان طراز اوّل شوروی زمانی دراز (از ۱۹۳۷ تا ۱۹۴۵) در تبعید زیست.
آربی اوانسیان از پیشگامان موج نو سینمای ایران بوده(اگر همچین چیزی وجود داشته باشه) به تازگی نمایشگاهی بودم و پرتره زیبایی از آربی دیدم و وسوسه شدم چشمه رو ببینم. به تاری

ادامه مطلب  

Okکن  

* نورا *:
خدایا وضعِ دنیا را ​OK​ کن
دلِ ما ناok ها را ، ​OK​ کن
 
غم و اندوه،انصافاً زیاد است
بساطِ شادیِ ما را ​OK​ کن
 
دراین دوران که بابا ​نان​ ندارد
دل دارا و سارا را ​OK​ کن
 
در آن عالم ،بِرس اوّل به مجنون
برایش ، وصل لیلا را ​OK​ کن
 
برای تُرک شیرازیِّ حافظ
سمرقند و بخارا را ​OK​ کن
 
​پرایدم​ ، شصت جایش ، ضربه خورده
اقلّاً یک ​تویوتا​ را ​OK​ کن
 
ندیدم خیری از دیروز و امروز
برايم خیر فردا را ​OK​ کن
 
گنهکارم تمام چیزها هم گفتنی نیست
خ

ادامه مطلب  

انگشتان تو  

دست هایش روی کلاویه میلغزد.
آهنگی را مینوازد که بارها شنیده ای،
و برای چندمین بار محصور میشوی...
هر چه باشد آهنگ، هر چه باشد فضا و هر کسی آن اطراف باشد یا نباشد تفاوتی نمیکند.
چشم هایت به او طوری خیره میگردد که هر کسی حدس خواهد زد عاشقی...
 
محبوب من،
بیشتر برايم انگشتانت را اینطور بلغزان،
بیشتر مرا از نبودن در کنارت بترسان...
تا به عمق خواستنت نفوذ کنم
در زمان سفر کنم،
از روزی که تو را اولین بار دیدم
تا لحظه ی غریبی که تمنای بوسیدنت برايم به واقعی

ادامه مطلب  

یادها  

برای روز میلاد تن من،
 نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی،برايم جام سرمستی بنوشیبرای روز میلادم اگر تو،به فکر هدیه ای ارزنده هستیمنو با خود ببر تا اوج خواستن،بگو با من که با من زنده هستیکه من بی تو نه آغازم نه پایان،تویی آغاز روز بودن مننذار پایان این احساس شیرین،بشه بی تو غم فرسودن من
نمی خوام از گلهای سرخ وآبی،برايم تاج خوشبختی بیاریبه ارزشهای ایثار محبت،به پایم اشک خوشحالی بباریبذار از داغی دستهای تنها،بگیره هرم گرما بست

ادامه مطلب  

ترس از آدمها  

هر کدام از ما چندتایی ویژگی عجیب و گاهی غیرمنطقی داریم، از آن رو که من هم الگوی خاصی برای اندازه گیری افراد دارم، بیشتر و بیشتر آدمها برايم عجیب به نظر میرسند، یکی دیگر از موضوعاتی که زیرش خط کشیدم تحلیلش کنم همین است. همه عجیبیم و هیچکس عجیب نیست. انقدر خط کشی لازم نیست. آن کاملانِ به کمال رسیده جز در خیالات ما در هیچکجای عالم موجود نیستند. ما همه کج و کوله و عجیبیم، همین است که معمولی ترینمان می کند. 
مادرشوهر ناقلایم نشسته روی مبل و قلیان می

ادامه مطلب  

بی تو هرگز به سر نمی شود  

چه میدانند که چه روزها بر من گذشت و من اینک به این جا ،به کشف توشه ی زادروزم ،به کشف ودیعه ی بی نظیر خالقم ،به زبان زده گی این دل نحیفم و به بازبینی مسیر آمده ام رسانده ،چه ها بر من گذشته .چه می دانند.چه میدانند کورسوی نور حیات بخشی که لاجرم روزی توان دیدنش را میبایست در خود جمع میکردم تا دیگر نرهم از رویاروییش و فهمش و در کنار ایستادنش تا واسرشت شوم چه وجودم را جلا بخشید و سوزش ادراکش دمار از من در آورد‌.چه میدانند که چه ها این دلِ نازک اما بس ما

ادامه مطلب  

تو را. . .  

"تو" را،براى تمامِ روز هاى خوبى كه هنوز نیامده است،مى خواهم...تو را براى خنده هاى از تهِ دلتو را براى ِیك حالِ خوبتو را براى تمامِ دوست داشتن هاى به موقع،تو را براى یك خیالِ راحت،مى خواهم...در این آشفته بازارِ دوست داشتن هاىِ ساعتى،وقتِ آمدن نیست جانمكمى صبر كن! و عاشقى را از بَر شوكه وقتى آمدىكه وقتى" با پاىِ خودَت آمدى"بمانى برايم...تمامِ لذتِ دوست داشتن،همین است كه آدمهانه با اصراركه با پاىِ خودشان بیایندو بمانند براىِ همیشهكه تا آخرِ عمر،ه

ادامه مطلب  

38.122 علف کوهی  

السلام علیک یا جعفربن محمد ایها الصادق یا بن رسول الله.
مصرف علف کوهی همانند انجام امور غیر اصلی است
چرا که با این همه اطلاع رسانی در مورد قارچ و... و مسمومیت بازهم توجیه مادر برايم جالب توجه بود.
از آن رو که گناه برای من کشنده تر از هر علف کوهی و قارچ سمی است و لی باز ادامه گناهم را می دهم.
الهی و ربی من لی غیرک

ادامه مطلب  

√ 206  

عشق کودکانه ولی واقعیقبلا فقط وقتی نبودی پی به عمق تنهایی خودم می بردم ولی الان وقتی به گونه ای متفاوت تر می آیی ،تنهایی از جنس و فرم و شکل دردناک تری از خود میبینم و درست همین جا من اشتراک بین عشق و جنون را می فهمم.بعد از تو هرگز عاشق نخواهم شد به دو دلیل ،اول اینکه هیچ کس مثل تو نیست و من تنهاتر از آنچه هستم که قبلا بودم دوم اینکه یک تراژدی عاشقانه برای نابودی یک فرد کافیست و تکرار آن مانند تلاش برای کــُشتن کسی است که سالهاست مُرده و این تکرا

ادامه مطلب  

دیوانه ترینم ای عشق  

مست چشمان توام یار سیه چشم خودمآنچه کردی تو مرا باده ی جانانه نکرد
 
قبل تو هر که سر راه دلم آمده بودعاشقم کرد ولی این همه دیوانه نکرد
 
قبل تو هیچ کسی شعر برايم نسرودو مرا با غزلش شاعر فرزانه نکرد
 
با کلامت به دلم حالت مستی بدهیمی میخانه مرا مثل تو مستانه نکرد
 
عاشقت هستم و دیوانه ترینم ای عشقعشق را هم نفست قصه و افسانه نکرد
شاعر : مهدی ملکی الف

ادامه مطلب  

راوی دگرگونی روایتی دِگر  

دیگر نمی دانم که چه گویم.چگونه فریادت زنم یا نجوایت کنم که فریادم برایت خموش ست و نجوایم فریاد.
من چه جویم زین درد خویش را.چگونه توانم شوم وقتی توانم نیست.
من تنها خود را تمثیلی میبینم بی بر و بُن.تمثیلی که هر بندش دارد شکل میگیرد.هر بندِ من تنومند ست.تنومند مردی که مرا مشق آموخت و عشق را جمله کرد در زبانم.من یک تمثیلم .تمثیلی که هر آن می هراسد از فروریختن مسبب شکل گرفتنش.
من از کاشی کاریِ رَب دلم قرص است اما ،دلم بد ناقرصه مرمت کارش است.
آخر من تم

ادامه مطلب  

خنك و ترش و تلخ  

بالاخره یك بطری آب زرشك و آب انار خریده بودم و باید طعم شان را امتحان مى كردم.یك لیوان آب انار سرد و یك لیوان آب زرشك ترش را برايم خودم ریختم و همراه با یك لیوان بستنى با طعم شكلات تلخ و پرتقال روى میز گذاشتم و خوشحال از اینكه مجبور نخواهم بود وسط فیلم دیدن هى بلند شوم و سراغ یخچال بروم و برگردم، نشستم پاى فیلم دیدن. The switch فیلم خنكى بود.اما، من طرز حرف زدن جنیفر آنیستون را دوست دارم و با اینكه معمولا و در بهترین حالت فقط  پنجاه درصد از دیالوگ ها

ادامه مطلب  

داستان مدیریتی  

عملکرد
پسر كوچكی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دكمه های تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.
مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش می داد.
پسرك پرسید: خانم، می توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟
زن پاسخ داد: كسی هست كه این كار را برايم انجام می دهد!
پسرك گفت: خانم، من این كار را با نصف قیمتی كه او انجام می دهد انجام خواهم داد!
زن در جوابش گفت كه از كار این فرد كامل

ادامه مطلب  

دعوای خواهر برادری  

اخر شب بود ه با رضا رفتیم از عابر پول بگیرم که موقع برگشتن رضا گفت :پیراهن قرمزه منو شستی ؟
جان من بشورااااا فردا صب میخوام برم
منم به شوخی گفتم اوه ولم کن بابا خودت میشستی دیگه
با اینکه روزی دوبار لباسشویی روشنه من نمیدونم این چرا همیشه ی لباسی داره که باید یشوره و فرداش بپوشه
رضاهم جدی گرفت و گفت :همیشه کارت همینه گند میزنی به برنامه های من
منم از این ب بعد بلدم چطوری برنامه هاتو بهم بریزم
منکه گفتم بده خودم بشورم تو نذاشتی
همش کارت همینه
هر

ادامه مطلب  

شصت و هفت - سی  

سلام. 
دیگر وارد دهه ی آخر این چهل روز شدم. دهه ای که می تواند در انتهایش رنگ و بوی دیگری بدهد به همه چیز و همه باورها. دهه ای که می تواند به تصور من خوب باشد و 
قالَ هُم أولاءِ عَلی أثَری وَ عَجِلتُ إلَیکَ رَبِّ لِتَرضی (طاها:84)
اما در واقعیت چیزی جز 
قالَ فَإنّا قَد فَتَنّا قَومَکَ مِن بَعدِکَ وَ أضَلَّهُمُ السّامِریُّ (طاها:85)
نباشد. 
برايم این روز هرچند، روز سختی بود. از آن روزهایی بود که هرچند ثانیه ای به بطالت نگذشت، اما برنامه ریز، من نبود

ادامه مطلب  

*** دلخوشم ***  

به همین دلخوشم که هنوز
دلواپسی‌هایم را بلدی...
وقتی دلَم می‌گیرد بی آنکه بگویم،
پنجره را باز می‌کنی
وقتی باران می‌بارد
در لیوانِ خودت
برايم چای می‌ریزی
و پرده را کنار می‌زنی.
برای دست‌هایم نگرانی
وقتی می‌لرزد و سکوت می‌کند
و نگاهت را با بی‌قراری‌ام هماهنگ
می‌کنی...
 
آهنگ پیشنهادی: " اتفاق" از یوسف بهراد
 

ادامه مطلب  

شنا کردن خلاف جهت آب  

شادی خوشکار:
در هفتمین روز از هفتمین ماه، زن و مردی که بعد از هفت سال از ازدواجشان هنوز بچه‌دار نشده بودند به شهر دیگری می‌روند و دختری را به فرزندی قبول می‌کنند که اصلاً شبیه‌شان نیست و در اوایل نوجوانی آن‌ها را برای همیشه از دست می‌دهد.
همان وقتی كه «بیدی‌شانس» همراه مشاور مدرسه و دو دوست تازه‌اش برای اولین‌‌بار به بستنی‌فروشی رفته‌اند، پدر و مادرش در یك تصادف می‌میرند.
روی جلد نوشته «اگر گم شده‌ای شاید مجبور شوی خلاف جهت آب شنا ك

ادامه مطلب  

شصت و هفت - سی و هشت  

سلام. 
این درگیری و خستگی های روزمره ام، هنوز با من است. هنوز نتوانستم آنقدر «یا علی» ام را بلند بگویم که دربیایم از درون باتلاقی که با هر دست و پای اضافه بیشتر در آن فرو می روم... راستش واقعا چنین حسی دارم... باتلاق... و حرکات اضافه... و این بیشتر و بیشتر دارم فرو می روم درون آنچیزی که نمی خواهم، چیزی که باید و می خواهم از آن فرار کنم... 
درک دوباره حس آزادی و رهایی... درک دوباره و کامل حس آزادی و رهایی... 
در کنار تمام ابهامات، مشکلاتی که یک به یک می شم

ادامه مطلب  

شصت و هفت - بیست و نه  

سلام. 
اتفاقات این چند روز آنچنان مرا با خود برده که فرصت نوشتن پیدا نمی کنم! آنهم در این ایام آخر و نیاز به تجدید میثاق برای ده روز جدید. روزها مثل برق و باد می گذرند و در هیجان و اوج حوادث گم می شوم. هر لحظه و آنی، می بینم که باید تصمیمی بگیرم که ممکن است بر لحظه لحظه آینده ام اثرگذار باشد. هر لحظه امروز، برايم آینده ساز است. هر قدم و هر صحبتم، آینده ساز است...
اما روز بیست و نهم، روزی سخت بود... 
روزی که باورم نمی شد به دیدنش، به تجربه اش، به حسش...
ر

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1