علامت سوال  

يه پنجره با يه قفس ، يه حنجره بی هم نفس
سهم من از بودن تو ، يه خاطرس همین و بس
تو این مثلث غریب ، ستاره ها رو خط زدم
دارم به آخر می رسم ، از اونور شب اومدم
يه شب که مثل مرثيه ، خیمه زده رو باورم
میخوام تو این سکوت تلخ ، صداتو از یاد ببرم
بزار کوله بارم روشونه شب بزارم
بايد که از اینجا برم ، فرصت موندن ندارم
داغ ترانه تو دلم ، شوق رسیدن تو تنم
تو حجم سرد این قفس ، منتظر پر زدنم
من از تبار غربتم ، از آرزو های محال
قصه ما تموم شده ، با يه علامت سوال
بزار ک

ادامه مطلب  

96.10.8 جمعه ی جمعی  

سلام امروز نهار رو 4 نفری خوردیم من و ابول  و امیرمحمدشونو و رضا خودمون
حقیقت که امروز اتفاق خاصی نیوفتاد ولی خب چون تایم داشتم حتما بايد يه پست میذاشتم تو وبلاگ چون بلاخره اولین هدف اینه ک به طور منظم پست بزارم تو وبلاگ الان هم وقت خوبيه که هدف بعدیم رو تعیین کنم میتونه دسته بندی نوشته هام باشه مثل وبلاگ محمدرضا شعبانعلی که موضوعیت و تنوع ای بدم که برای خودم قابل قبول باشه و در نهایت هم وبلاگم بازدید کننده داشته باشه 
خیلی کار میشه با وبلاگ

ادامه مطلب  

آدمهای بی رنگ  

دیروز با لیلا جانم حرف زدم و نادیا را دیدم. چقدر از دوستی با لیلا خوشحالم. یک آدم واقعی است بدون رنگ و رو و بزک های این روزگار.
و اما دیگر دوستم که روزگار زیادی با وی سپری شد. فر دود شد رفت هوا. مریم شریفی همینطور ولی به مریم احساس خاصی دارم. بایستی باهاش حرف بزنم.
امروز بعد یکسال رفتم خیابان فاطمی. همانجا که پر است از خاطرات ریز و درشت مدلهای مختلف. چقدر زندگی عجیب است. چقدر مردم به هم نامهربانتر شده بودند. چقدر مترو پر از دست فروش بود. چقدر اینجا

ادامه مطلب  

5.2 is a new 85  

چه خبطی کردم نوتلا رو‌نخریدم. بگو بچه بخر، نخور. چقد تو ضعیف النفسی. کی کیونشو داره الان بره شکلات بگیره ویار دارم... اه اه.. تف تو این زندگی. اینقد تحت تاثیر رسانه آخه؟ ریدم تو زندگی سالم و تغذيه فلان که باعث شد من اون نوتلا رو بزارم سر جاش. 

ادامه مطلب  

یار  

دارم فکر میکنم چقدر خوبه شریک زندگی خوب داشتن !
انگاری پدر و مادر من از اول زندگیشون عهد بستن که پای تمام شرایط خوب و بد وایسن و
کنار هم باشن و هیچ وقت همو تنها نذارن ...
اینکه ته دلشون قرصه قرصه که هر چی بشه ، مهم نیست ! مهم اینه که همو دارن و
اگه شرایط خوب بود خوب زندگی میکنن و اگه شرایط بد بود بازم با هم از اول همه چی
رو میسازن و جلو میرن !
و چقدر خوبه شریک زندگی خوب داشتن !
و چقدر خوبه همدم و همراه خوب داشتن !
و چقدر خوبه یار خوب داشتن !
و چقدر خوبه ک

ادامه مطلب  

شنبه  

بايد بگم خیلی خوب نبودم بايد خیلی بهتر باشم
تا حالا کل بازدید ها 11 نفر بودن بد نیست
خب بگم اگه دیگه پیدام نشد و پست نزاشتم
بدونین خیلی خوب عمل کردم اینقدر که حتی دیگه اینجام نیومدم
قراره برا خودم ممنوعیت بزارم احتمالا تا شنبه شب
شنبه
يه پست باحال
Right here,Right now
منظورم همون شنبه س

ادامه مطلب  

عوضیا  

چقدر بدم میاد ک پسرا اینقدر ظاهر بینن...
جدیدا حس می کنم چقدر احمق بودم ک حس می کردم پسرا می تونن موجودات خوب و دوست داشتنی و مقتدری باشن...
چقدر دلم خنک می شه ک بعضی از دخترا بد تیغتون میزنن...ایشالا بیشتر از این تیغتون بزنن...اشغالای عوضی.

ادامه مطلب  

میگفت اگه درکشون نکنیم، یعنی تو خلقتِ خدا دخالت کردیم ...  

دختر بود ولی با نیازهای پسرانه
وقتی حرف میزد به پاهام نگاه میکرد
از من خوشش اومده بود و صادقانه
تمام احساسشو میگفت...
صادق بود ولی من ترسیده بودم!
اون جدی بود، من شوخی برداشت میکردم.
بعدا فهمیدم که این آدمها چقدر گناه دارن.
چقدر جایگاهشون نامشخصه!
چقدر احساس پوچی میکنن!
چقدر تنهان ...

ادامه مطلب  

سخته دوست داشتن کسی که دوستت نداره  

چقدر سخت است
دوست داشتن کسی از راه دور!
اینکه نتوانی هر وقت دلت خواست
او را ببینی..!
نتوانی در چشمان زیبایش نگاه کني
و دوستت دارم را فریاد بکشی!
 
چقدر سخت است..!
اینکه نتوانی وقتی دلت هوایش را کرد،
محکم بغلش کني
و طعم شیرین لبهایش را بچشی!
شبها نباشد تا سر روی سینه ات بگذارد
ودر آغوشش به کهکشانها سفر کني...!
 
چقدر سخت است..!
 
 
 

ادامه مطلب  

#847  

استرس امتحانات
بی حوصلگیای من برای درس خوندن. حتی نسبت به زیستی كه انقدر عزیزه برام
الان وقتش نیست! هنوز وقتِ كم اوردن نیست. اگه دنبال ساختن ایندمم بايد بجنگم!
 
+ستآره بآنو توو وبش گذاشته بود اینو.چقدر به دلم نشست

ادامه مطلب  

شعری برای خانم دکتر  

همراهان گرامی همونجور که تو علاقه مندی هام هم نوشتم من به دنیای شعر و شاعری خیلی علاقه دارم و گاهی شعر هم میگم که اتفاقا بعضیاش خیلی هم قشنگ از آب در میاد. دوستان اصرار دارن که من حتما ادامه بدم. و من هم قول دادم که بشم شهریار ثانی
سعی میکنم گاهی یکی از شعرام رو براتون بزارم این شعری که الان می خوام براتون بزارم در وصف يه خانم دکتر گفتم امیدوارم که خوشتون بیاد
قرص ماه کاملی پیداست در روی شما
طعنه بر عطر بهشتی می زند بوی شما
 
من ندیدم در تمام عم

ادامه مطلب  

قدیس  

قدیس خوان بودم مدتی!.
هرچه بیشتر پیش میرفت
بیشتر غصه م میگرفت
که ما هرچه می کشیم
بخاطرِ ظلمِ به امامِ اولمان است
نشناختیمش آن طور که بايد.
ولایت را نمیفهمیم;
چون مولایمان علی عليه السلام را بی معرفتیم!. 
ورق به ورق عمرو عاص را لعن میکردم
وبه حالِ جهالتِ آدمیان غمگین بودم!...
چقدر دورم از تو
چقدر هیچم در شناختِ ولی...
چقدر غدیر مظلوم است
وچقدر دیرمیفهمیم که هیچ نمیدانیم!...
خدا لعنت کند هرکه را ;که نگذاشت اول اماممان
امامت کند...
#برگرد _آقا

ادامه مطلب  

 

دقیقا به نقطه ای رسیدم كه ازش میترسیدم !!
واقعیت :)
یكبار اتفاق افتاده ، چرا دوباره تكرار نشه ؟؟ 
چه تضمینی وجود داره ؟؟ دقیقاً مثِ كلش و گروه ... فقط يه بازی بود :)
يه خط جمله ، چقدر حرف داشت ...
كاملاً درست میگه . 
تازه این اولشه ، یكم دیگه كه بگذره ، چیزایِ بیشتری هم یادآوری میكنه :)
واقعیته دیگه ، مردونه بايد زُل زد توو چشاش .

ادامه مطلب  

حال دلم عجیبه  

امشب بطرز عجیبی دلم گرفته..
يه دم شادم يه دم غصه...
چرا؟
چون فهمیدم يه ماه دیگه پیش خانوادم؟؟؟
هعی ...
خدایا؟
چرادلم گرفته؟؟
دل من نبايد بگیره؟ نه؟
چقدر این احمدشاملو قشنگ میگه:
"چه بی تابانه میخواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری"
انگاری تازه دارم میفهمم چقدر عاشق خانوادمم...
چقدر ناشکرم...
ک میگم اعضای خونوادمون کمن...
دلم برای داییام...برای زنداییام...
برای دوقلوهای افسانه ای...امیرحسین امیرعلی..
واسه علیرضا..
تنگ میشه...
واسه مامان...
واسه بابا.
وا

ادامه مطلب  

 

 
چقدر يهو حضورت دلگرمی شده...
و چقدر حس خوبی دارم که میتونم جلوت همون روانی ای باشم که واقعا هستم.
فکر نمیکردم اصلا اینطوری بشه. فکر نمیکردم انقد بودنت بدون اذیت و دلنشین باشه.
اعصابم خورده و خستم و کلی کار دارم
اما يهو یادت افتادم و حالم بهتر شد...
 

ادامه مطلب  

تلفيق اگر نبود..انسان، بود؟  

تو بگو..چطور ممكنه كه كسى پیش دانشگاهىِ هنر باشه و كتابِ خلاقیتِ نمایشى رو بخونه و دل از كف نده براى این درسِ دلفریب..؟
[خداى خالقِ هندوان "برهما" كه كتاب مقدس "ودا" متعلق به اوست پنجمین قسمتِ كتاب را به رقص، موسیقى و نمایش اختصاص داده است. "شیوا" از جمله خدایانِ مهمِ هندوان، جهان را با ضربات و حركات رقص خود آفرید. همچنین "ویشنو" خداى دیگر هندوان دستور داد تا صنعتِ نمایش به انسان ها آموخته شود.]
میبینى؟ هیچ كس نمیدونه كه چقدر هر لحظه اى كه شروع میك

ادامه مطلب  

دلگیرم!  

ترک های مورد علاقه ام تو این اهنگ !
آدم از يه روز بعد خودش خبر نداره :)
بايد بزارم سرنوشت سمت غصه پیش بره :|
من و قلبمو فقط دیوار میدید اما بازم منو مردم دار میدید :(
دلگیرم از دست خیلیا از دست این روزا :)
+آهنگ های خوب و بهتری هست ولی خب بعضی اهنگ ها کم شنیده میشه وبنظر من گوش کردنش خالی از لطف نیست ...
http://dl.nicmusic.net/nicmusic/009/015/Alireza%20Talischi%20-%20Delgiram%20128.mp3
 

ادامه مطلب  

امام خوبم  

امام زمانم ...
نمیدانم که چقدر از دست ما آدم ها ناراحت هستید...
اما من اعتقاد دارم که شما بهترین موجود روی زمین هستید 
دعا میکنم قلبم همیشه عشق شما را نگه دارد ...
میدانید که چقدر دوستان دارم ...
امام خوبم ...
العجل 
اللهم العجل لولیک الفرج

ادامه مطلب  

لرزون!  

گاهى اوقات آدم چقدر زود مى تواند پشیمان شود. وقتى دستهاى مرگ بیش از حد معمول نزدیك گلوى آدم مى رسد و سیب گلویش را قلقلك مى دهد به تصمیم اشتباهى كه گرفته فكر مى كند. به تصمیم هاى اشتباهى كه گرفته!!استیصال...درماندگى و باز استیصال... درماندگى پدر و مادرى كه تنها دخترشان در شهر لرزان تهران مانده و دخترى كه به خیال كلاس رفتن ماندگار شده اما كلاس كنسل شده هیچ ،زلزله خانه و دلشان را هم لرزانده...زودتر این شب بايد تمام شود!!زودتر تمام شو*****بايد جاى كدوم

ادامه مطلب  

 

چقدر درد داره دختر بچه ای که هزار امید و آرزو داشته و از ترس يهو می ایسته و آوار روش فرود میاد یا اون پسر بچه ای که کلی تقلا میکنه تا فرار کنه ولی آوار مهلت نمیده نوزادی که با هزار چشم روشنی بدنیا اومده بوده و روشنی قلب بابا و مامانش بوده ولی نمیتونسته فرار کنه و ... پدری که همه زحمت های چندین و چند سالش يهو به باد میره خانواده ای که هر روز صبح به عشق اونا میرفته دنبال يه لقمه نون حلال دیگه نیستن ... یا اون مادری که تمام دلخوشیش به بچه هایی بوده که ا

ادامه مطلب  

با خواندنِ روزای خوب، روزای بد به قتل می رسند  

دی ماه سال پیش بود که این متن رو نوشتم. کاملاً اتفاقی دوباره خوندمش، اونقدر خوب بود که مزش رو دوباره زیر دندونم حس کردم. هر سال روزای خوب کم میشن، خوابای خوب کم میشن، دیگه بارون نمی بینم اینجا، دیگه خونه ندارم اینجا، گذشت اون دورانی که توی يه روز بارونی و عصر تاریکِ زمستونی با سردرد خفیف توی تنهایی میرفتم زیر پتو، يه حس خیلی خوب تمام وجودمو گرفت اونروز، صدای بارونی که به پنجره میخورد مدام توی گوشم می پیچید. کاش برای سنجش خوب بودن يه مقیاس وجو

ادامه مطلب  

#849  

چقدر این روزا به حرمُ ارامشش نیاز دارم
دو ساله دارم اموزش پرورشو لعن و نفرین میكنم كه حتی دبیرستان هم نگارش داریمُ بايد انشا بنویسیم:)))
اما امسال برا اولین بار دعاشون كردم:))
سر امتحان ترمِ نگارش عجیب حالم بد بود! سه تا موضوع داشت یكیش" بهترین روز زندگی" بود
شروع كردم به نوشتنُ از روزی گفتم كه حرم اقا بودم... انقدر قدیما اقا طلبیده بود كه همه جاشو از بَر بودم
با عشق توصیف میكردم و از حسُ حالم مینوشتم... فك كنم طولانی ترین انشای عمرم بود!
اخرش بغضم

ادامه مطلب  

تا حالا شده؟  

هیچ وقت از خودمون پرسیدیم قیمت يه روز زندگی چنده؟ ما که قیمت همه چیز رو با پول می سنجیم تا حالا شده از خدا بپرسیم: قیمت يه دست سالم چنده؟ يه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟ چقدر بايد بابت اشرف مخلوقات بودنمون پرداخت کنيم؟ قیمت يه سلامتی فابریک چقدره؟ وخیلی سوال ها مثل این... ما همه چیز را مجانی داریم و شاكر نیستیم خدایا برای تمام نعمتهایت سپاس.

ادامه مطلب  

پوستر وبم  

سلام ....پوستر وبم رو آوردم.
لطفا بزارید تو وبتون طوری که تو دید باشه و وبم رو پر جمعیت کنه 
http://s8.picofile.com/file/8311020384/PhotoGrid_1509820246287.jpg
سلام دوستان من هستی هستم نویسنده این وب و می خواستم بگم که این عکسش نمیاد که من عکسشو بزارم پس من می گم که آدرس عکس رو گذاشتم و برای اینکه دانلودش کنيد بزنید روی این آدرس تا عکس براتون بیاد و ببخشید مایسا عکس رو نزاشتم چون نمی شد .

ادامه مطلب  

تلنگر  

#تلنگر
قرار بود با سواد شویمیک عمر صبح زود بیدار شدیم... لباس فرم پوشیدیم... صبحانه خورده و نخورده... خواب و بیدار... خوشحال یا ناراحت ...با ذوق یا به زور... راه افتادیم به سمت مدرسهقرار بود با سواد شویمروی نیمکت های چوبی نشستیمصدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتند سیاه است را شنیدیم با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم و زنگ آخر که می خورد مثل یک پرنده که در قفسش باز می شود از خوشحالی پرواز کردیمقرار بود با سواد شویمبند دوم انگشت اشاره مان را زیر فشار

ادامه مطلب  

یکی از عمق وجودم داره فریاد میزنه....  

يه چیز عجیب در مورد خواستگارهای من اینه که نمیدونم چه سريه خیلی هاشون ماه رمضون یا ماه صفر زنگ میزنن و اجازه اومدن میخان. مامان اوایل بهش بر می خورد ولی الان عادی شده واسش.يه بار که یکیشون ماه صفر زنگ زده بود مامان ناراحت شد بهش گفت خانم آخه ماه صفره خوب نیست واسه خواستگاری خانمه هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت خب حالا این ماهو آشنا میشن بعد تموم شدن ماه صفر مراسماتو انجام میدیم. امسال آخرای ماه رمضون با خودم گفتم چه عجب ماه رمضون امسال خواستگار

ادامه مطلب  

همون 6 دیِ 96  

سه نقطه، سه نقطه
نوشته هام ک زیاد میشه. حرفایی ک تو دلم مونده ک زیاد میشه. ینی ی جای کار میلنگه
ینی من دارم از آدمای اطرافم فاصله میگیرم :)) ینی الان منِ همیشه پر حرف، حرفای دلم رو بايد نگه دارم. خوبیش اینه ک همیشه ی جایی بوده ک من این حرفامو خالی کنم.. حالا نوبت اینجاس
دلم میخواد تا مدتها بخوابم :) 
و چقدر بدم میاد ک در طول یک روز دو تا پست بذارم :))) نشونه خوبی نیس برای من.
و چقدر بدم میاد کسی ک رابطه رو نگه میداره فقط من باشم :) و میدونم رفیقمه، دوسم د

ادامه مطلب  

286  

يه بارم من قصد کردم برم تو چندتا وبلاگی و با اسم مستعار و بدون ادرس کامنت بزارم 
از وب های به روز شده سه تا وب پیداکردم و واسشون کامنت گذاشتم
فرداش ک رفتم چک کنم ک جوابدادن یا نه  یکیشون که اصن وبلاگشو حذف کرده بود
یکیش کامنت دونیشو به کل بسته بود اون یکی هم
بدون جواب تایید زده بود چ وضعشه اخه  
 +خوچ به حالتون خواننده خاموش و ثابت بدون ادرس دارین من همه خواننده های وبم
مث کرم شب تابَن يه مدت روشنن بعدشم از پیله شون در میان پروانه میشن میرن :))


ادامه مطلب  

تعطیلی  

بعضی روزا حس می‌کنم نیاز به سکوت و خلوت دارم. يه نیاز شدید.
نیاز به تعطیلی‌ در زمانی که بقيه تعطیل نیستن و میرن تا به تو يه خالی بودن لذیذ و سکوت دلچسب رو هديه کنن.
پس اول صبح بعد از نماز وقتی میخوام بخوابم میگم منو برای کلاس بیدار نکنيد.
و آروم تا نزدیک ظهر می‌خوابم،
بعد هم بند میشم به درس خوندن و مطالعه و باز سکوت دل انگیز.
اینطور روزا رو واقعا نیاز دارم. ماهی يه بار شاید و اگه بشه حتی بیشتر.

+تازگیا خیلی بد می‌نویسم، خیلی بد، برای همین میلی ب

ادامه مطلب  

ممُلو از حس ِ سرزندگی  

یـه زمـآنی منم دَرگیــر جـو ُ شـوق ُ ذوق دنیـآی مجـآزی بودم..منم دوس داشتم صحبت کردن توی ِ چتروم هارو ! داشتن دوست های مختلف از شهر ها و کشـورهای مختلف . حتـآ آنلـآین بودن تا صُبح توی یـآهومنسجر توی تابستون ها هنوزم خاطرس . بعد مُـدتی وایبـر ُ لـآینُ وی چت ُ تـآنگو اومدُ نمیگـم نبودم . يه زمـآن کوتـآهی تک به تک ُ بودم  و وقت گذرونی کردیم با دوستام ! اما يهویی چند روز بخودم اومدم دیدم این روزا این "تلگرامُ " و "اینستـآ" چقدر وقت گیر شدن! شاید روزی ی

ادامه مطلب  

هفته کتاب و کتابخوانی  

 رهبر انقلاب: من این را مى‌خواهم عرض كنم كه در منزل خودِ من، همه افراد، بدون استثنا، هرشب در حال #مطالعه خوابشان مى‌برد. خود من هم همین‌طورم. نه این‌كه حالا وسط مطالعه خوابم ببرد. مطالعه مى‌كنم؛ تا خوابم مى‌آید، كتاب را مى‌گذارم و مى‌خوابم. همه افراد خانه ما، وقتى مى‌خواهند بخوابند حتماً یك كتاب كنار دستشان است. من فكر مى‌كنم كه همه خانواده‌هاى ایرانى بايد این‌گونه باشند. توقّع من، این است.بايد پدرها و مادرها، بچه‌ها را از اوّل با كت

ادامه مطلب  

 

به نام خدا
 
یک جور «بی خیال دنیا»ی خاصی در بعضی لباس ها هست. معمولا هم از کیسه لباس های خیريه و دورریختنی بیرن کشیده شده اند. مثلا دقیقه آخر آدم با خودش فکر کرده وقتی خریدمش چقدر عاشق این گل گلیاش بودم! یا چه دکمه صورتی ملیحی داشت... یا آن سال های دور که می پوشیدمش چقدر حس آن شرلی ای داشت... بعد دست میکني داخل کیسه، این یکی را از بقيه جدا میکني و دوباره می اندازی ته کمد. 
برای اینکه سالی ماهی... یکبار که خسته و بی رمق و کسل بودی وسط لباس های تنگ و زبر

ادامه مطلب  

1724  

يه وقتایی ، يه شب هایی واقعا صبح نمی شن !
مثِ دیشب که عمه نبودنتُ به رخ هممون کشید و منی که حساس تر از همه بودم یک ساعتِ تمام زیر پتو هق هق کردم ُ دیگه یادم نیومد کِی صبح شد ! :( چقدر بد بود دیدن جای خالیِ تو :( خاطره هایی که باهم داشتیم، روزایی که باهم بودیم ، بزرگ شدن ُ قد کشیدنم همه و همش کنار تو بود من چطوری فراموشت کنم ای خیالِ خوبِ من؟ عمه چی؟ اون چطوری فراموشت کنه؟ چقدر بد تنها شده :( دیشب یکی از لعنتی ترین شب های عمرم بود .. کِی قراره عادت کنيم ؟

ادامه مطلب  

بوی مست کننده ی سیگارش  

بوی سیگارش مستم کرده بود داشتم دیوونه می شدم دلم میخواست برم تو آغوشش و فقط بو بکشمش و با تمام وجودم بوی سیگارو هُل بدم تو ريه هام  ولی نمیشد صاحب بوی سیگار يه مهمون بودتو خونه ی ما  تو دلم بهش فحش دادم که چقدر بی شعوره که تو خونه سیگار کشیده چون هیچ یک از اعضای ما سیگاری نیست و به رسم ادب بايد میرفت بیرون سیگار می کشید ولی از طرفی بوی سیگارش برام يه لذتی داشت باورنکردنی...
پ.ن:عاشق بوی سیگارم البته بجز سیگار بهمن
پ.ن2:از هیجانش به داداشم گفتم چقد

ادامه مطلب  

 

سلام و شب به خیر 
امشب  در حال حاضر که دارم تایپ میکنم و ساعاتی قبل از این و اگه بخوام دقیق تر بگم از اول هفته يه خورده مودم پایین اومده اگه بخوام اینو به مدت زمان موندنم تو ساری نسبت بدم بايد بگم که کمتر از یک هفته از اومدنم به ساری میگدره ولی بلاخره این میطونه تاثیر گدار باشه اما و اما جمعه با یک اکیپ خوب رفتیم بیرون که خوش گذشت اونجا خیلی و بچه ها اوکی بودن اما بعد از اون مودم پایین اومد به یک نفرشون هم رکوئست دادم و قبول نکرد شاید اونم موثر ب

ادامه مطلب  

برای این روزها!  

این روزا که دیگه کسی نمیاد اینجا و تنها مخاطب نوشته هام خودم هستم، ازجهتی حس بهتری برای نوشتن دارم. احساس میکنم دارم تو دفتر یادداشتم حال و هوای این روزا رو می نویسم.  هیچ ابایی ندارم از این که بیام ینجا و بنویسم از حال و هوای این روزام و این که چقدر سر در گم و ناامیدم. این که هیچ وقت تو این بیست و چند سال و چند ماه به این اندازه آینده رو مبهم ندیدم. این که هیچ وقت اینقدر بی شوق و ذوق نبودم و ...
با همهٔ ناامیدی اما باز این چند سطر رو به این امید می ن

ادامه مطلب  

 

انگار هرروز و هر دقیقه از کالبدم میام بیرون نگاه میکنم چه آدم مزخرفیم.از قیافم از مدل غذا خوردنم از صدام از حرفام از نوشته های مزخرفم از کتابام فیلمام از آیندم از گذشتم از هیچکاری نکردنم از این قرصای مسخره که باعث شدن نتونم گريه کنم فقط يه بغض خفه کننده گلومو میگیره ولی خالی نمیشه..انگار همش بايد از همه عذرخواهی کنم برای مزخرف بودنم ولی در عین حال دلم میخواد همه دوستم داشته باشن دلم میخواد بهم بگن مهمم ارزش دارم.ولی خودم میدونم چقدر مزخرف و ب

ادامه مطلب  

آقا؟؟باز دلتنگم  

سلام ستاره ی قلبم
اول از دعوتت ممنونم ازت،ممنون بخاطر لطف بی اندازت،ممنون بخاطر همسفرای خوب..ممنون بخاطر غذای حضرتی..ممنون بخاطر اینکه لایق دونستی آقا..
همیشه بعد از پست مشهد دلم نمیاد مطلب بزارم ولی دلتنگی نمیزاره،به خودت قسم اومدنم به مشهدت مثل خواب گذشت بازم دلتنگم و توی ۲۴ ساعت به جرات میگم ۲۳ ساعتش به تو فکر میکنم،به مجاور شدن،به پنجره باز اتاقم رو به گنبدت، به آرامشم وقتی زیر سايه مهربونتم،به حس خوبی که تو مشهدت دارم...به فکر کردن به ه

ادامه مطلب  

نیلوفرانه  

انگار که از شهریور به وبلاگم سر نزدم..اینو الان از کامنت های پر محبت دوستان قدیمی فهمیدم
دلم خیلی گرفته
دیروز امتحان تخصص دادم
چقدر تو این چند ماه سخت درس خوندم..پشت هم چای و قهوه که خستگی یادم بره و فقط خوندم روزی بیش از ده ساعت خوندم... اما با امتحان سخت و غیر استاندارد دیروز خستگی به تنم موند... داغونم له له.. سر جلسه به ازای هر تستی که بلد بودم خدا رو شکر کردم انقد سوال ها رابلد بودم که سر جلسه فکر کردم رتبه ی خوبی میارم حیف که وقت کم آوردم و از س

ادامه مطلب  

چقدر آزار دهنده ست اين غم..  

كى میدونه كه تا چند روزِ دیگه زنده هستم؟ كاشكى چیزى مثل یك تعهد وجود داشت كه خیال مون رو راحت كنه كه هستیم، كه این زلزله ها اگر هستن هم اونقدرى ویرانگر نیستن كه زندگیمون رو ازمون بگیرن..میدونى كه چقدر حالم بده ازین همه تغییرِ یكباره؟
میدونى خیلی مسخره ست توى این شرایط، ولى من دوست نداشتم هیچوقت قبل از شناختنِ عشقِ حقیقى به خوابِ ابدى برم، عشق چیزىِ كه روحِ ما براش ساخته شده، چیزى كه زندگىِ ما بايد حولِ محور جریان داشته باشه..رواست كه یك دخترِ

ادامه مطلب  

دنیا چقدر بی وفاست  

چه دنیای بی وفایی داریم ما:(
امروز صبح خبر رسید یکی از مشتریامون ک 23 سالشه (پسر) يهویی سکته کرده و مرده توی مغازه ی سوپریشون!!!
این پسر اینقدر مودبو و خوب بود و البته خوشگل ک نگو و نپرس! اتفاقا چند وقت پیش وقتی من برای تمدید اینترنتشون زنگ زدم بهش خیلی يهویی گفت می تونم شماره ی خودتونو داشته باشم و غیر مستقیم خواست ک باهام در ارتباط باشه و وقتیم من گفتم ن خیلی محترمانه گفت شرمنده قصدم جسارت نبود بايد ببخشین...
منم گفتم خواهش...
بعد امروز ک شنیدم فوت

ادامه مطلب  

برنده کفش طلای 2017  

امروز لوئیس سوارز این عنوان را به مسی اهدا کرد. ستاره اروگوئه ای، در سه سال اخیر، دو بار موفق به کسب این عنوان شده (یک بار با پیراهن لیورپول و یک بار با پیراهن بارسلونا) و به خوبی می‌داند کسب عنوان بهترین گلزن اروپا چقدر دشوار است. تنها سه بازیکن در تاریخ باشگاه بارسلونا توانسته اند به این عنوان دست پیدا کنند که این نشان می‌دهد کفش طلا از چه اهمیت بالایی برخوردار است و چقدر رسیدن به آن دشوار است. رونالدو (97/96)، لوئیس سوارز (16/15) و مسی (13/12، 12/11، 10/

ادامه مطلب  

پست یکصد و هفتاد و هشتم / کامنت ارسالی محمد عزیز  

 
محمد عزیز , این کامنت رو برای ما ارسال کرده :
سلام دوستان من ۶ ساله که ترامادول مصرف میکنم لطفا کمکم کنيد تا بزارم کنار./
پاسخ:
با درودی دوباره . . .
محمد عزیز. ابتدا خوذت بايد بخواهی و بايد عزمت رو جزم کني. این رو مطمئن باش که انسان به هر آنچه که بخواد میتونه برسه و اون رو به دست میاره. فقط انگیزه و تمرکز لازمه. شما هم به راهت ایمان داشته باش. لطفا به ما بگو الان روزانه چند تا قرص با چه مقیاسی استفاده میکني تا شما را بیشتر راهنمایی کنم./
 

ادامه مطلب  

غر زدن...  

انقدر اون چند روز ترسیدم که مشکل قلبی باشه دیروز تپش قلب پیدا کردم دیگه با شوهر رفتیم دکتر متخصص که نبود يه دکترعمومی رفتم گفت نوار قلب بده دیگه اماده شدم نوار بدم بار اول که گرفت انقدر استرس داشتم که دکتر رو اوردن گرفت بار دوم دکتر گفت استرس داری !؟
گفتم بله من این دو روز انقدر ترسیدم که مشکل قلبی داشته باشم دیگه اینو که گفتم يه کم باهام صحبت کردن تا آروم شدم و گفت تپش قلبت واسه استرسه دوتا قرص دیشب خوردم ولی بازم دیشب تپش شدید داشتم تا امروز

ادامه مطلب  

نیستی  

بی‌انصاف نیستی که ببینی، نیستی ببینی که چه حالی دارم. یعنی تموم اون قولایی که داده بودی دروغ بود. یعنی هیچ علاقه‌ای نداشتی، خب اگه داشتی الان کجایی؟؟ کجایی که حال پریشانم و ببینی؟ کجایی این تنهایی و غربت و ببینی؟
بی‌انصاف تو که میدیدی کنارت چقدر آروم بودم. تو که میدیدی زنگ صدات چقدر نوازشگر روحم بود. آخه چرا؟ 

ادامه مطلب  

مادر  

شش یا هفت ساله که بودمدست چک پدرم را با دفتر نقاشی ام اشتباه گرفتمو تمام صفحاتش را خط خطی کردممادرم خیلی هول شده بوددفترچه را از دست من کشید وبه همراه کت پدرم به حمام بردآخر شب صدایشان را می شنیدمحواست کجاست زنمیدانی کار من بدون آن دفترچه لنگ است؟؟می دانی بايد مرخصی بگیرم و تا شهر بروم؟میدانی چقدر بايد دنبال کارهای اداری اش بدوئم؟"صدای مادرم نمی آمد"میدانستی و سر به هوا بودی؟"بازهم صدای مادرم نمی آمد"سالها از اون ماجرا می گذردشاید پدرم اصلا

ادامه مطلب  

مهتاب شبی بود.....  

 
پر از چانه زنی های یک دل... که سر در گریبان هوای زمستانی شده... 
مهتاب شبی بود
پراز حرف های خیس خورده که نم کشیده اند
زیر یواشکی خواستنی های تو.... ک چقدر ارام و متین جانت را به یغما می برند.... 
و دود می شوند تمام بکر های طبیعت من.... زمانی که دیگر استعمار چشم هایت 
مرا نوازش نمی دهد... 
و چقدر میخواهم قدم بزنم در حُرم شاعرانه ی نفس های تو... 
مهتاب شبی باشد ومن... 
. در پیچ و خم کوچه های آغوش تو.... همان زمانی که
سخت مرا به سنگ فرش سینه ات می فشاری و من پر م

ادامه مطلب  

متن ظهور  

کامپیوتر روشن بود. نرم افزار جدیدی که خریده بودم، روی دستگاه نصب کردم؛ نمایش، جستجو، آیات، روایات و … . وارد منوی جستجو شدم. می خواستم کلمة «مسلمان» را جستجو کنم، خواستم «مسلمان» بنویسم، «سلمان» نوشتم. روایتی روی صفحة مانیتور، میخ کوبم کرد: یکی از یاران امام صادق۷ از ایشان، سخنی را نقل کرده بود:- چقدر از شما می شنوم که سلمان فارسی را نام می برید؟- نگو سلمان فارسی، بگو سلمان محمدی. می دانی چرا سلمان، اینقدر نزد ما عزیز و گرامی است؟- نه نمی‌دان

ادامه مطلب  

خیلی چیزاهست که نمیدونی..  

مچاله نشسته بودم روی صندليه سرد فلزی و از شدت سرما دست هام  رو تند تند ها میکردم ، قرمز شده بودن و تقریبا حس شون نمیکردم ، کلاه لباسم را کشیده بودم جلو و به قول استاد هر کس قیافم رو میدید دلش به حالم میسوخت!
 
نمیدونم چرا این روزا انقدر زود سردم میشه ، منی که يه زمانی برای پوشیدن لباس گرم با مامانم کلی سر و کله میزدم الان خودم برای پوشیدن لباس گرم پا پیش میذارم ، آخه نمیدونید يه جوری سردم میشه که قشنگ میتونم ببینم که تک تک سلول هام چجوری یخ میبند

ادامه مطلب  

خاطراتی که معنی زندگی میده!  

چشمم به پست "سکوت" که خورد... انگار یادم اومد چی می خواستم بگم...
پاییز و این که چرا حال دلم این روزا خوب نیست... خط اول رو که خوندم همه ی دلایلم بهم هجوم آوردن... یاد پارسال افتادم و روزای پاییزی که از محوطه ی دانشگاه منظره ی بی نظیر تهران رو نگاه می کردم و هر بار بیشتر عاشق میشدم. عاشق شهری که برام معنیِ زندگی میده! یاد سال قبلش افتادم که تو راه کنکور خیابون ولیعصر رو از میدون تا چهار راه پیاده گز می کردم. دستامو می ذاشتم تو جیبم. از باریک راه کنار پی

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1