=-O  

سلام.
من،دو روزه،اپ نکردم!!!!!!!=-O
امروز یکی دوتا یگانه گوش کردیم.نه الکی گفتم سه تا گوش کردیم.
نمیدونم چرا اولا خوب میخوند از وقتی بچه دار شده یه جور دیگه میخونه .انگار دهنشو غنچه میکنه میخونه.
آخ آخ فقط اون شعر غمگیناش.البته با آدما هم خیلی خاطره داریم.با سکوت نیز.
امروز پاشایی هم گوش دادیم.آبجی کوچیک تازه داره متوجه میشه مرحوم چی میگفته.
نمیدونم چرا وقتی رقص آدما رو میبینم خندم میگیره.
اوه اوه امروز یه خرابکاری هم کردم.نچ نچ

ادامه مطلب  

من میخوام و میشه  

پارت27
هانیه:
زن عمو نصرین_درو باز بزارین زود زود میام سرمیزنم
من از خجالت سرخ شدم اخه زن عمو این چه حرفیه،یهو شلیک خنده امیر بلند شد 
امیر_هانی عجب زن عمویی داری
من_هانی نه هانیه این بار بگی هانی میزنم توسرت
_باشه باباغلت کردیم
_امیر قلم رو درست بگیر
_هانیه بخدا درسته
_پس چرا خرچنگ قورباغه مینویسی
_خوب هنو یاد نگرفتم
_یعنی اگه به ارش احمدی درس بدم بیشتر میتونم تحملش کنم
_ارش احمدی کیهه؟؟
_بماند
_باش
یهو داد رویا بلند شدنگاش کردم سرخ شده بود معلو

ادامه مطلب  

از این دنیا و آدماش دلگیرم...دلگیر  

این روزا آشوبِ آشوبم..
خدا جون؟ رفیق؟
داری میبینی این دست و پازدن بندتو...
وقتی مجبوری هی بغضتو بخوری که کسی اشکاتو نبینه...
وقتی تو هفت آسمون یه ستاره نداشتی...
وقتی همه تنهات میزارن....
وقتی پشت و پناهی برات نمی مونه...
به حال الان من ختم میشه....
از این دنیا و آدماش دلگیرم...دلگیر
تقصیر من نیست اگه بهونه گیر شدم
اینقدر از دنیا و روزگارش دلگیرم
راهی جز ...
امان از بغض...امان از گریه های یواشکی....امان از حال دل من....

ادامه مطلب  

فصل دهم رمان یادگارعشق  

سورن:عزیزم بیا دیرشد                     من:اومدم مامان خدافس
مامان:خدافس به سلامت
بعدازبیست دقیقه بالاخره تونستیم سوارهواپیمابشیم ده دقیقه ای طول کشیدتابلندشه یه دفعه حالت تهوع گرفتم ازروی صندلی بلندشدم وبدوبدوبه سمت سرویس بهداشتی رفتم چندباری پشت سرهم عق زدم یه کم حالم بهترشدصورتمو شستم یکی پشت سرهم درمیزددروباز کردم سورن ویکی ازمهماندارها پشت دربودن
سورن:حالت خوبه الان؟                          من:آره خوبم
سورن:چرااین طوری شدی؟           

ادامه مطلب  

حرف هایم به خدا  

خداجان...؟
بدجور دلم هوایت را کرده است.هوای آغوشت را...
میشود من را از این هیاهو بیرون بکشی؟؟دستم را بگیری و از این
شلوغی و جمع جدا کنی؟ برویم آن بالای بالا از بام شهر، خلوت کنیم تو
هم من سرم را روی پایت بگذارم و محکم آغوشت بگیرم تو هم دستت را
روس سرم یکشی؟ چه خوب میشد نه؟؟ آنجا کسی نیست تا میتوانستم
فریاد میزدم.آنقدر میگریستم تا دل جگر سوخته ام آرام بگیرد.بعد هم تو
را دوباره محکم بغل میکردم و تو مرا آرام میکردی و میگفتی بخوان.... و
من شروع میکردم؛

ادامه مطلب  

از تو دور باد دست ِ اهرمن  

از سران ِ بنفش متنفر نبودم.
اما حالا که گند ِ اقتصادی خودشون و آزادی های یواشکی (!) اقوامشون به مدد شبکه های اجتماعی به سمع و بصر ِ همه می رسه،
احساس من فرق کرده. 
مسخره ترین بی قانونی، قانونی هست که برای مردم ِ عادی باشه و برای شماها نه. 
آی! ای کسانی که فک و فامیل هاتون بدون پوشش بدن (سر که جای خود) در ممالک کفر جولان می دهند! و به لطف ِ خویشاوندی با شما به راحتی وارد کشور می شوند! در حالی که عده ای دیگر نمی توانند. 
از شما متنفرم!
از شما متنفرم که

ادامه مطلب  

بی تاب  

میدانم که دائم سرک میکشی و نگاه میکنی 
و چه بد است چشم انتظاری 
حتی برای همین حد
 آدم‌چقدر‌ بد دلش بی تاب میشود
وقتی میداند که کسی هست و جایی هست که برایت بنویسد
وعلامت بگذارد که بیادت هستم
اصلا دل میراث مانده عادت دارد به این احساس ها
به این داشتن ها
بخصوص وقتی یواشکی باشد.
راستی سلام یواشکیه عزیز
بقول سهراب سپهری حال همه ما خوب است 
اما تو باور نکن....
*****************
دیوار دلبرم...
انگار دارم به این یادگاری گذاشتن ها عادت میکنم
بچه که بودیم حسمان

ادامه مطلب  

narciss:)  

یادت میاد؟روزی ک با اکیپ تازه تشکیل شده کلاسمونپنج نفری کلاسو پیچوندیمتو حیاط مدرسه اتیش روشن کردیماونوخ یه رقص مشتی و جانانه سرخپوستیدور اتیش برگزار کردیم:))))حتی اصیل تر از رقص خود سرخ پوستای فلک زدع!بعدش مستخدم مدرسه بود ک ب سمتون هجوم اورد و اتیشو خوشحالیمونوباهم تو خاک دفن کرد:).انگشت نمای مدرسه شدیم

ادامه مطلب  

آشتی  

بعد از بیش از دو سال با پسرعموی کنکوریم آشتی کردیم :))) برحه(؟) ی بدی از سنش بود و من بهش رو نمیدادم :)))
رفتیم کوه دوباره همگی. کلی وسطی و والیبال بازی کردیم. بعدم تو تلگرام ازم قول گرفته که فردا گردش رفتنی، با ماشین اونا برم :)) گودزیلای با قد 185 :|
همچین مواظب خواهر کوچولوش بود که غبطه خوردم به داداش بزرگ نداشتنم :( یه جام صدام خیلی بلند بود که یه نیشگونی از بازوم گرفت میمون که اعتراض کردم گفت اگه خواهرم بودی که پس گردنی رو شاخت بود :||| 

ادامه مطلب  

بدون شرح..  

مریم سمیع زادگان...اجازه ندهیم یک رابطه که عمرش تمام شده هی کش پیدا کند تا جایی که همه خاطرات خوبش را هم با خودش ببرد،ما فقط بلد شدیم عاشق شویم. یاد گرفتیم فقط عشق بورزیم. یادمان ندادند عاشق چه جور"آدمی" شویم. آغوش باز کردیم و چشم باز نکردیم، دلمان لرزید دستمان و نگاهمان، حواسمان پرت یار شد، جاده را گم کردیم. کداممان وقتی فهمید معشوق از جنس دیگری ست، چیزی نیست که او می خواست،برگشت توی جاده خودش؟ کداممان به وقتش رشته را پاره کردیم؟ زندگی کوفتما

ادامه مطلب  

غم.....  

چند روز پیش یکی از دوستام رو دیدم...چند روز بعد دفاعش بود...شاد و خندون بود...کلی با هم شوخی کردیم و خندیدیم...صحبت کردیم...بهم گفت ناهار خوردی گفتم نه گفت برم برات بیارم...گفته ممنون نه! تازه رفته بود ارایشگاه...موهاش مرتب و کوتاه بود...موقع خداحافظی با خنده و لبخند براش دست تکان دادم و با هم خداحافظی کردیم.....نمیدونستم چند روز بعد یعنی امروز دیگه هیچ وقت خوشحال نخواهد بود...آخه تمام زندگیش..کوه زندگیش..پناه زندگیش...پدرش...رو از دست داد...از صبح هی میخو

ادامه مطلب  

 

دیروز حس میکنم یکم جوگیر شدم و زیاده روی کردم 
صبحانه یک کف دست نون سنگگ و پنیر 
سرکار همکارم انجیر آورد و منو بد وسوسه کرد من روااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااانی انجیرم
10 تایی خوردم فک کنم
ناهار هم کااااااااااملا رژیمی و چربی سوز بود
سوپ شامل(کدو سبز,کرفس,کلم,هویچ,یک دونه سیب زمینی متوسط,یک تیکه سینه مرغ ,گوجه)
شاید قیافش یکم داغان بود ولی بسی چسبید
هروقت ب مادر میگم غذا درست کن چن رژیمی به بدشکل ترین حالت درستش میکنه :)))
ولی ا

ادامه مطلب  

یه روز دیگه هم گذشت :/  

دیروز با دوستم رفتیم پارک. کنار جوی آب وسط پارک بی تفاوت به رهگذر ها جورابامونو دراوردیم و پاهامونو گذاشتیم تو آب و گفتیم ای آب روان انرژی منفی رو از ما دور کن:) چند تا خانم گفتن آفرین به جسارتتون که بین جمعیت کفشا و جوراباتونو در اوردین و پاهاتونو گذاشتین تو آب :) احساس غرور کردیم‌....بعد شروع کردیم به قدم زدن و حرفای قشنگ قشنگ زدن. شده بودیم فیلسوف و فلسفه مزخرف زندگیو شخم میزدیمو قلوپ قلوپ از شیشه آب، آب میخوردیم به اندازه ای گرم حرف بودیم که

ادامه مطلب  

عمق بدبختی  

خدایا کاش میگفتی عمق بدبختی کجاست
کاش برا فلاکت یه مرزی تعیین میکردی
از بیرون تحریم هستیم
از درون فیلتر
تنها یه وبلاگ داریم گاهی برای نوشتن
اونم میگن به خاطر تحریم ها قرار تعطیل بشه
واقعا کجای دنیا ایستادیم ما؟؟!!
چه گناهی کردیم که در این مملکت شوم بدنیا اومدیم
تو چنان بن بستی از تاریخ گیر کردیم که دچار مرگ تدریجی شدیم
نه راه پیش داریم،
نه راه پس...
واقعا وقتی مارو آفریدی با خودت چی گفتی؟؟
گفتی یه جماعتی رو خلق میکنم که جز مفلوک ترین جماعت روی

ادامه مطلب  

خاطرات گذشته  

*صبح جمعه با همکارام رفتیم باغ.اونجا نشستیم به درست کردن املت.هوای خوب و دل خوش.تو دلم همش دلم پیش کام بود.تو اون چند ساعت دلم براش تنگ شده.بچه ها میخواستن تا عصر بمونن تو خونه باغ.ولی ترجیح دادم ناهار جمعمو با کام بخورم.خرید کردم رفتم پیشش.دیدم هنوز صبونه درست حسابی هم نخورده.دیگه شده بود ساعت 12نیم.دراز کشیدیم و شروع کردیم به گشت زدن تو اینستا برای سفارش ناهار.ناهارمونو انتخاب کردیم منتظر شدیم تا یک ساعت دیگه برسه.دراز کشیده بودیم زیر باد کول

ادامه مطلب  

روزهای نزدیک  

حاتمه ابراهیم‌زاده :
دارم فکر میکنم یه روزی تو یه سال نه چندان دور، میشینیم به تماشای این روزا و شبایی که مثل برق و باد گذشت.به روزایی که قضاوت کردیم دروغ گفتیم تهمت زدیم دل شکوندیم حتی به شب هایی که بخشیدیم محبت کردیم شکستیم موندیم رسیدیم و دوباره بلند شدیم.دارم فکر میکنم یه روز میشینیم زیر همون آسمون،کنار همین زندگی،به تماشای روزا و شبایی که هرلحظه ش ارزش شکستن و دلخوری هارو نداشت.هر روزش تاب تحمل اونهمه بی مهری و اضطراب و نداشت.دارم فکر م

ادامه مطلب  

تو دیوانه‌ی آزادی بودی  

+ یادت میاد؟ از حنا گذاشتن شروع کردی. موهای سفید بهونه بودن، تو دیوانه ی آزادی های یواشکی بودی. رنگ‌های تیره رو امتحان کردی. یادت هست؟ جمعه ها دور از چشم بابا، توی تنها فرصت دوساعته، مامان با عجله موهات رو رنگ می کرد. موهات رو دکلره کردی. آبی، قرمز، نقره ای: برای خودت آزادانه با رنگ ها بازی کردی. موهات رو کوتاه کردی. همه چیز بهونه بود. تو دیوانه ی این آزادی و لذت های جدید بودی. لذت های دست نیافتنی و دوردستِ کودکی. ساعت چهار صبح دلت خواست و موهای ک

ادامه مطلب  

من امروزی نیستم  

من امروزی نیستم!هر چه فکر می کنم جای من اینجا نیست ، من باید سال ها قبل از این زندگی میکردم در آن روزهایی که لاکچری ترین خانه ها، خانه های حیاط دار بود همان ها که حوض داشت و چند ماهی قرمز …روزهایی که سقف آرزوی مردان داشتن یک دوچرخه بود و زن ها یک چرخ خیاطی …وقت چادر نمازهای رنگی ، موهای بافته و دلبری های یواشکی …وقت مهمانی های فامیلی ، خنده های تمام نشدنی ، قلیان و عطر تنباکو وقت لیوان کمر باریک و چای قند پهلو …راستش ، من اصلا امروزی نیستم …م

ادامه مطلب  

ابشار بیشه  

دیروز عصر رفتیم ابشار بیشه تا رسیدیم هوا تاریک بود 
واسه همین ی الاچیق کرایه کردیم و بساطو پهن کردیم بالای الاچیق ی 
سکو بود اونجام زیر انداز انداختیم ،  خلاصه نرفتیم گشت و گذار 
و مشغول اماده کردن شام شدن خانمها ، صدای اب خیلی بلند و خوب 
بود ولی نه برای نصفه شب ، ایستگاه قطارم بود اونجا خلاصه از بس
قطار رفت و اومد و سوووت زد و صدای بلند اب و پشه ها نزاشتن من 
بگیرم بکپم :/ ساعت دو و اندی از صب بلند شدم با گوشی ور رفتم تا 
3 و اندی بعدش خوابیدم ،

ادامه مطلب  

شکر نعمت برجام  

ظریف: شکر نعمت برجام را باید می کردید. وان شکرتم لازیدنکم و لان کفرتم ان عذابی لشدید.
ظریف من الامان الامان
آقااا مارو ببخش شکر نکردیم و تحریم‌ها زیاد شد.
آقااا مارو ببخش شکر نکردیم و کدخدا خارج شد.
آقااا مارو ببخش فقط یه شب تا صبح براش رقصیدیم، کم بود.
آقااا بد کردیم، ببخش،  بگو دولت دیگه بخاطرش دلار رو گرون نکنه.
آفااا بد کردیم، ببخش، بگو دیگه دولت بخاطر کفر نعمتمون ارزش پول ملی رو کم نکنه.

ادامه مطلب  

حس شیرینیه کودکی  

این چند روز هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد ،همه مشغول کارای خودمون بودیم.البته ی جورایی هم دیگه حوصلمون سر رفته ،مسافرتیم که قرار بود بریم افتاد هفته بعد.
امشب به پیشنهاد بابا جان رفتیم پیاده روی؛اتفاقی از محله قبلیمونم رد شدیم.اخ من چقد یاد گذشته ها و خاطراتش افتادم،چه روزای شاد و باحالیوبا دوستای اون محله داشتیم.تک تک جاهاش برام خاطره بود.هیچوقت اینقد عمیق وارد خاطره هام نشده بودم.
یادش بخیر، با بچه ها چقد بازی برنامه کودک هارو میکردیم،معروف تر

ادامه مطلب  

یه روز  

دیروز عصر به ساجده زنگ زدم و عیدو تبریک گفتیم و نیم ساعت صحبت کردیم..ساجد میگفت من که اعتقادی به کنکور ندارم

ادامه مطلب  

چند تا نامه  

می افتم توی کوچه
کوچه پس کوچه های شهربا قدمهام میشمارم...همه ی فاصله هامونیادته بعضی شبا تا صبح حرف میزدیم.آفتاب طلوع میکرد لباس میپوشیدیم میرفتیم مدرسه؟...حس و حال خوبی داشتیم؟بوسه های یواشکی موقع خدافظی رو یادته؟...چه بگو مگویی داشتیم!حالا من موندم و یک جای خالیه خالی...خاطرات کهنه ای که...با تو داشتم این حوالی!کاش احساس نیاز دیدنت از وجود من عین وجود تو پاک میشد!اینجا یک پسر کهنه و جا مانده در خاطرات هست‌...که یه روزی رنگ و رو داشت!اون نردبون ک

ادامه مطلب  

این چند روز...  

  سه شنبه دامپزشکی رفتیم...تشریح داشتیم...تشریح موش....صبح همون روز بابام وبابای دوستم رفتن از یه شهر دیگه دوتا موش اوردن....فکر کنم اسمشون رت باشه....رو یکی ازمایش کردیم ....
چهارشنبه یکی از عجیب ترین روزای زندگی من بود .....با یکی از این کله گنده ها قرار داشتیم....دوباره چهارساعت راه...البته توی راه سه تا ماشین عوض کردیم...اول ماشین خودمون خراب شد...بعد موقع برگشت ماشین بابا بزرگ دوستم اخرسری با یه ماشین دیگع اومدیم....حتما حکمتی بود...ولی خیلی اونروز نار

ادامه مطلب  

عید غدیر  

سالهاست که مادرم عید غدیر را با اندازه عید نوروز جدی می گیره و خونه تکانی می کنه. پدرم به احترام لمادرم این عید و همیشه مفصل جشن می گرفت . یادم میاد وقتی سیزده سالم بود و من یک دانش آموز دوم راهنمایی بودم حدود 26 سال پیش ، حال و هوای کشور ما با الان کمی فرق داشت . مردم مذهبی تر بودند و متعصب تر . دوستی داشتم که افغانی بود و اهل شهر هرات . او سنی مذهب بود. من او عادت داشتیم که با هم دوست باشیم من و او  هم می نشستیم و همیشه درد دل می کردیم. یک روز سر زنگ د

ادامه مطلب  

بحث لفظی...  

سلام
امروز منو جیگرم باهم بحث کردیم.دعوای لفظی بخاطر موضوع من...
نه به داره نه به باره.!!میگه شایدخانوادم ببرنت پیش ماما

ادامه مطلب  

دیگران  

شما به عنوان مدیر یک ادراه چه حسی دارید، اگر ببینید یکی از کارمندان شما کم کاری کرده و بابت این کم کاری از شما عذر که نمی خواهد هیچ، بلکه تقصر را گردن دیگران می اندازد؟
قطعا کار کردن با یک همچین انسانی سخت است و دوست دارید هر چه زودتر باهاش قطع رابطه کنید.
در مورد فرزند نیز همین گونه است.
برای تربیتش وقت نگذاشتیم، هر موقع دلمون خواست، جلوش هر حرفی را زدیم، جلوی کودک با همسرمان دعوا کردیم، بابت هر چیزی عصبانی شدیم و بهش توهین کردیم و حالا که فرز

ادامه مطلب  

داستان من وکوتوله ی چاق  

پست امشب اختصاص داره به یه داستان 
 یه قصه 
قصه ی کوتوله ی چاق 
آره درسته قصه ی کوتوله ی چاق، 
یه دوستی دارم که حدود هفت ساله با همیم 
همه جا با هم بودیم
از سر کلاس درس گرفته تا پارک و مسافرت و ...
به تعبیری میشه گفت با هم زندگی کردیم
بارها قهر و آشتی کردیم و ...
تا اینکه این کوتوله ی چاق من ، یهویی شروع کرد به بهونه گرفتن ، ایراد گرفتن و...
البته هم بگم قبلنا همیشه اون کوتاه می اومد نه بخاطر اینکه کوتاه بود نه بخاطر اینکه نمی خاست رابطه مون آسیب ببین

ادامه مطلب  

۲۶ . نامک یا نمک  

گفتم آخه تا کی ؟
تا کی صبحِ بی صبحونه ی دست و‌صورت نشسته
باید این پیکانِ سفید روغنیِ دوده گرفته نچسب و هل بدیم
حالا اگه جوانان ۶۴ گوجه ای بود یکاریش می کردیم
ماشین که روشن شد گازشو گرفت رفت اون جلوها
گفت برو با جوانان گوجه ای عمه ت بیا
سوار شد رفت...جدی جدی رفت
تو این سرما ٬ تو این برف ٬ تو این بیابون
آخه الاغ اصن شوخیاشم جدیه
عاشقِ همینشم دیگه
 گفتم باید خیره به سفیدی
راه بیفتم
تکیه بدم به باد
خودمو برسونم به اونجا
همونجایی که رفتی نفس کشیدی به

ادامه مطلب  

135- سفرنامه...  

سفر با خانواده بسی دوست داشتنی و لذت بخش بود :)
صبح ها توی دهکده با داداش و آبجی و دایی میرفتیم پیاده روی
تهشم میرسیدیم به دریاچه (سد زاینده رود)...
خیره می شدیم به آبیِ بی کرانی که جرعه جرعه آرامش به نگاهمون می ریخت...
یه بعدازظهری نشستیم توی هوای باصفا و دمنوش و شربت گل سرخ نوش جان کردیم
و من و دایی و داداش جان حسابی درگیر فضای شاعرانه اونجا شده بودیم و کلی مشاعره کردیم...
و کلی تفریحات سالمِ دیگه که کلی خندیدم و خوش گذشت
اینا واسه چادگان بود
یه دو

ادامه مطلب  

رباعی های رضوی(2)  

_____________________________________________________________________________________
 
 1
اسطوره نه، اسوه ای، تو عبداللهی
گوینده ی «لا اله الا اللّهی»
خواندیم تو را شاه خراسان، اما
شأن تو کجا و تاج و تخت شاهی؟!
 
2
فهم تو بلند و عقل ما کوتاه است
از منزلت شما خدا آگاه است
باید که تو را شاه خراسان خواندن
در دیده ی ما «بزرگ» وقتی شاه است!
 
 3
آنان که قیافه ی خدا می گیرند
در روز ولادتت، عزا می گیرند
در دلقِ ریا، خواب «ربا» می بینند
ای روح رضا ! تو را ز ما می گیرند
 
4
ای حضرت عشق! با تو بد تا ک

ادامه مطلب  

کارن دو سال و سه ماهه  

کارن الان دو ماهه که داره مهد می ره. از شنبه من رفتم سر کار!! بله بالاخره من شاغل شدم. همه چیز مثل پازل کنار هم قرار گرفت و خدای عزیزم منو تو این راه قرار داد. این روزا بیش از هر زمان دیگه ای خداروشکر می کنم عاشقانه. هر روز صبحه بیدار میشم با لبخند و سر حال بیدار میشم. امید و انگیزه دارم برای زندگی.. لبخند میزنم و عزیزای دلم و بیدار می کنم و خداروشکر می کنم. بعد از اینکه دوره ارایشگریم تموم شد و مربیم پشتمو خالی کرد و منو به فنی حرفه ای معرفی نکرد برا

ادامه مطلب  

بیمارستان...  

دیروز صبح که از خواب بیدار شدم همش حس میکردم تهوع وحشتناکی دارم... اول گفتم ولش کن بهتر میشم... اما لحظه به لحظه حالم بدتر شد
ظهر بود نزدیک بود بالا بیارم پریدم تو حیاط دیگه نفهمیدم چی شد چشمامو که باز کردم دیدم بیمارستانم.... یه سرم بهم زدن با ۳ تا آمپول... به ظاهر بهتر شدم و برگشتم خونه... اما طولی نکشید دوباره همون شکلی شدم... حالا یه روز قبل از مسافرت با حال داغون موندم چیکار کنم.... شب مجبور شدم دوباره پناه ببرم بیمارستان.... ساعت ۱ بود از شهرستان زد

ادامه مطلب  

 

سلام خوبی؟
منم خوبم خداروشکر
خب جواب سوالای تو 
۶ماهه ک ازدواج کردیم
مشغول خونه داری و شوهرداری
فعلا ک شوشتریم تا بعد 
ک ببینیم کارا چطور پیش میره ولی خیلی قطعی نیست جابجا شدنمون کوکا ما بچه خاک پاک شوشتریم

ادامه مطلب  

الان  

الان کناره ایمان تو بالکن خونه مادر شوهرم اینا خوابیدیم ، در حالیکه لباس عروسمو خریدیم و کارای آتلیه و تالارو  کردیم و امروز دنبال آرایشگاه عروس میگشتیم ، و جمعه هفته بعد نه بعدش جشن فارغ التحصیلیمه

ادامه مطلب  

کرمانشاه  

صبح راه افتادیم سمت کرمانشاه. می‌خواستیم شش راه بیافتیم اما من خواب ماندم و حدود هشت صبح حرکت کردیم. از آزادراه تهران ساوه و سپس ساوه همدان و بعد هم همدان سنندج. هتلی که گرفته‌ام حال کاروانسرا دارد و باید ببینم چه جور است. خیلی راه است تا آنجا.

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1