پست اول رمان رسوا  

سلام به شما عزیزای دل! گل های من دو پست اول رمان رسوارو براتون قرار دادم و انشاا... بعد از تموم شدن ژست، رسوارو توی چنل داریم. یه رمان پر از هیجان و عشق و معما و ...! صد در صد از ژست بهتره و مطمئنم پسنیده میشه! فقط اینو بدونین که فرداشت پست های آخر ژست آپ میشه و رمان دیگه تموم میشه! پس بخونین و بعدا گله نکنین که چرا نخوندیم و چرا پاک شد و فلان و... منتظر نظرات قشنگتون  هستم!

ادامه مطلب  

یه چیزی مثل موقعیت من...  

ملیندا، دختر نوجوان افسرده،آسیب‌دیده و مضطربِ رمانِ «یه چیزی بگو»، از دست نیکول، ورزشکار موفق و دوست سابقش عصبانیه. چون نیکول مهربونه و بدذات نیست و اگه بدذات بود «راحت‌تر میشد ازش نفرت داشت.»
 
پ.ن: رمان «یه چیزی بگو» از لاوری هالس اندرسن رو دوست داشتم. به نظرم برای نوجوونا انتخاب بدی نیست.( ولی ممکنه هم باهاش ارتباط برقرار نکنن چون رمان روی محوریت یه مشکل خاص نوشته شده.)

ادامه مطلب  

راه رفتن در تاریکی  

دارم رمان جدیدی می نویسم... در طول نوشتنش نمیدونم کاری که دارم انجام میدم درسته یا نه...نمیدونم دارم راهو اشتباه می رم یا نه...نمی دونم...هیچ چی نمی دونم فقط می نویسم... حسش شبیه راه رفتن توی تاریکیه... با چشم های بسته... یاد دورانی که پایان نامه ی ارشدمو می خواستم بنویسم افتادم... با یک نفر حرف زده بودم بهم گفته بود فقط شروع کن و بنویس و از اشتباه کردن نترس... منم به حرفش گوش کردم و فقط نوشتم...بدون اینکه کسی کمکم کنه... توی نوشتن رمان جدیدم هم همین روش رو

ادامه مطلب  

ما و کتاب هایی که بی ادبمان می کنند  

بالاخره امشب بعد مدت ها رمان زندگی در پیش رو از رومن گاری با ترجمه ی لیلی گلستان را تمام می کنم و هرچقدر سعی می کنم به خودم بقبولانم که متن جدید و متفاوتی بود و خیلی به نوشتنم کمک کرده،اما باز هم دلم آرام نمی گیرد و اصرار دارد که از در کل هیچ بودن متن و صرفا شرح دادن یک دوره ی زمانی نه چندان طولانی مدت بگویم!
خواندن رمان هایی از این قبیل که کلیت ماجرا چیزی ندارد و صرفا شرح واقعه ای در یک محدوده ی زمانی است کمی اعصابم را خط خطی می کند که چرا نمی نشی

ادامه مطلب  

چالش آغاز رمان  

مدتهای زیادیه رمان، نخوندم، حس خوندنش هم ندارم، نمیدونم هم چرا می خوام رمان بنویسم، شایدم می خوام داستان بنویسم، یا هیچکدوم، می خوام بخش هایی از ذهنیات و تخیلاتمو برای دیگران قابل دیدن کنم، اما که چه اش رو نمیدونم، باید کار جالبی باشه، میلیونها آدم بی نهایت تخیل و داستان توی ذهناشون دارن، اما تعداد کمتری از اونها توانایی به نمایش گذاشتن اونها رو دارن، از اول اول ماجراهایی که من تعریف می کنم یا می نویسم ناگهان شروع میشه و ناگهان رها میشه، م

ادامه مطلب  

رمان روسی  

فک کن نشستی داری فیلم* می‌بینی، توی یه قسمت خیلی تاثیر گذار و متاثر کننده یکی از بازیگرا در توضیح پارکینسون میگه این مریضی نیست مثل یه رمان روسی میمونه. بعد به جای متاثر شدن قاه قاه بخندی!
خب اگه جای من باشی و هرگز نتونسته باشی با ادبیات روسیه ارتباط برقرار کنی و تمام تلاش هات برای ورود به دنیای نویسندگان روسی با شکست مواجه شده باشه. با شنیدن این تشبیه به جای متاثر شدن ذوق میکنی و دلت خنک میشه.
فیلم خوبی است، نخ سوزن اگر مثل من از آن هاتاوی خو

ادامه مطلب  

شعرکوردی یار  

چه مم که فته پیت وه رئ مه یخانه...خه نان دیمه ت و مه س گیانانه
کردم ته ماشات وه دل و وه گیان...تا ک روخسارت خاس بکه به یان
کردیوت په ریشان خه رمان گیست....شیت و ئه بدال بی عاشق حه ریست
زلفت بردعه قلم دایه باد هووشم....چما چه ن ساله چیو شه م خامووشم
گوم کردم خوه م و سه ر وه لیم شیویا...مه یخانه نه چیم رئ کردم جییا
تابیوته مه ی و جام شه راوم...وه ناز و غه مزه ت جگه ر که واوم
ئه حمه د فه رهاده ئه ئ یار دیرین...ک زنده کردیه ئه فسانه ئ شیرین

ادامه مطلب  

تنگسیر  

بچه آخر خانواده بودن همیشه هم بد نیست البته خیلی بدیها هم داره. ولی یکی از مزایایش برای من این بود که تعداد بیشماری کتابهای خوب در اختیارم بود و از کودکی خواندن و خواندن و خواندن را شروع کردم. خیلی از فیلمهای مشهور دنیا را ندیدم مگر اینکه قبلش کتاب آن را خوانده بودم. از بینوایان و دکتر ژیواگو و آرزوهای بزرگ و سرخ و سیاه و داستان دوشهر و کودک، سرباز و دریا که رمان بودند، تا کل تاریخ قرن بیستم که باعث میشد فیلمهای مستند و یا مرتبط با تاریخ مثل ای

ادامه مطلب  

فرود  

 


مهدی اخوان ثالثنگفتندش چو بیرون می‌کشاند از زادگاهش سرکه آنجا آتش و دود استنگفتندش: زبان شعله می‌لیسد پر پک جوانت راهمه درهای قصر قصه های شاد مسدود استنگفتندش: نوازش نیست، صحرا نیست، دریا نیستهمه رنج است و رنجی غربت آلود استپرید از جان پناهش مرغک معصومدرین مسموم شهر شومپرید، اما کجا باید فرود آید؟نشست آنجا که برجی بود خورده بآسمان پیونددر آن مردی، دو چشمش چون دو کاسه ی زهربه دست اندرش رودی بود، و با رودش سرودی چندخوش آمد گفت درد آلود و

ادامه مطلب  

پست 3 رمان ماکانی  

من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه این کار که میگفت قبل از دم کردن برنج کاملا شستشو کنین .پس من آبگرمکن رو راه انداخنم و یه حموم و شستشوی حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم..ولی من آخرش نفهمیدم این کار چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت

ادامه مطلب  

چه م کال  

چه م کال نه و  نه مام وه خه رمانه مای...یاگه ر ئیواره وه سه ربانه مای
وه هه رکووره  مای بیونم جه مالت...سه رم وه نه زری زلف ده م وخالت
ماسکی پووشایده و سه روینت لاره...تو مه لهه م دلی وه و چه م خوماره
بالات شیرینه و کلکه یلت چیو زه ل...چیو ئیسفات نه گرم  مه مینیته که ل
خر مه خوه م وه ده ور خه رمان باوه ت...گووش مییه م وه ده نگ ٬ده نگ لاوه لاوه ت
سیرئاوم بکه وه و کیوزه ئاوه...دل ئاخر ئرات له ت له ت که واوه
سه رئ بکیش تو وه ی خه لوه ت خانه...تاگه دیر نه یوه و بووم

ادامه مطلب  

شعرکوردی  

تاکه ی ناله ی دل چیو ناله ی نه ی بوو...تاکه ی عه سر چه م بی ره نگ چیو مه ی بوو
سوزان وبرشان قرچه دل گیانم...حازه له ش نه مه ن خه م بی سوخانم
هاوار ئه ی هاوار  ئی دل نه زاره...وه شادی بریاس هه ر خه م گوزاره
زیوخ دل چرکین هه ر بی سامانه...په ی ده رمان ته بیب هه رسه رگه ردانه
هیوچ گه وری نه گرئ ئی ده رد گرانه...زامئ کاریه باشه ده ردانه
خه لات که ساقی جام شه راوئ ...تا موحکه م بگرئ خه م دی جوواوئ
زه خم دل کاری ره مه ق نه یرئ پا...زیو خومت بشکن  خه م به یمنه ده م وا
خو

ادامه مطلب  

دلگیرم  

من از هر چیز این دنیای خون آلود دلگیرم...من از انگیزه ی تلخ رسیدن ها...من از امید های پست تر از ناامیدی...من از باخود سخن گفتن ...من از دیوانگی عاقلان و عقل مجنونان هزاران بار دلگیرم...من از این آتش خاموش و سرد خفته زیر آب...از بازی سخت بخت...از خورشید از آن سوی دریا بر فراز آسمان افتاده ی فردا...از ابر بدون بارش باران هزاران بار دلگیرم...من از هر بچه ای کآید به دنیا با تمام رنج و سختی هاش دلگیرم...من از حرفی که ناید بر زبان اما...بسوزاند تمام هستیم را سخت د

ادامه مطلب  

شوون.شعرکوردی ئه حمه دموحه ممه دی راست  

وه  خه م خانه دل پا بنه یارم...ک ئیمشه و  بی تو بئ که س وکارم
رووشنای بخه ئی دل زاره...که م نمه و گیانا ئی ده فه وجاره
گه ریامه شوونت هه رده و هه رده...تولیلی و من مه ژنوون و به رده
یا کردی نازئ یا بئ مه حه ل بیم...یا دلم شکیا یا خجل خوه م دیم
ویل و سه رگه ردان بیمه سه بوونه ت...کووره نه گه ردیام ک بیونم شوونه ت
ئه ر دری نازئ بووش تا بکیشم...چیو وه تو بایه د من پا بکیشم
کافر بین ئه رام گه ور و موسه لمان...ئه قره دایه پیم ده رد بی ده رمان
دیوریت ئه حمه د کرده دیو

ادامه مطلب  

ربه کا  

خیره میشم به یه نقطه و سعی میکنم فقط نظاره کنم. فکر نکنم. چند ثانیه مغزم متوقف میشه. آرامش غریبی به جونم ریخته میشه.
 
امروز به دلیل نامعلومی یهو یاد رمان ربه کا افتادم. نوجوون بودم خوندمش. بعد جزییات کتاب یادم اومد. یادم اومد چقد از ربه کای مرحوم خوشم اومده بود. و چقد دلم خواسته بود اونجوری سرزنده و قوی و بیخیال باشم.
شاید درون ربه کا هم جنجالی بوده،  کی میدونه. 
 
برم ظرفا رو بشورم

ادامه مطلب  

385  

ی فیلم میدیدم(سریال کره ای درواقع)راجع ب ی قاتل زنجیره ای(یا زنجیری؟!)ک طرفو میبرد خونش شیش روز نگه میداشت روز هفتم میکشتشون میخوام ی همچین برنامه ای اجرا کنم اینجوری ک تصور کنم هفته بعد میمیرم بعد ببینم دقیقا اگ فقط هف روز وقت داشتم چیکار میکردم بعد تا جایی ک میشه اجراشون کنم ی جورایی ی مقتول فرضی باشم.ولی خوب فعلا روز جهانی تنبلاست حسش نیس زیاد فکر کنم تا حسش بیاد  و ی هفته رو شروع کنم فعلا رمان میخونم و کارتون میبینم

ادامه مطلب  

فصل دوم رمان یادگارعشق  

بابامهران:نمیدونم والاهمشم که میگه بالای شکمم دردمیکنه بهش میگیم برودکترمیگه لازم نیست چیزی نیست
یه لحظه ازذهنم گذشت که نکنه......ولی سرموتکون دادم 
من:باباباشطرنج موافقی؟
بابامهران:بله موافقم پس من رفتم بیارم
مامان دوباره رفت توآشپزخونه سریع بغل سپندنشستم دستم وانداختم دورگردنش ولپش وبوس کردم سرموگذاشتم روی شونش
من:سحروسورن کجان؟
سپند:خونه داییم
من:خیلی دوست دارم

ادامه مطلب  

پست اول رمان قرار نبود  

نویسنده هما پور اصفهانی
خلاصه ی رمان قرار نبود :
داستان درمورد دختری به اسم ترساست که دوسال پشت کنکور مونده الان منتظر جواب کنکوره .مادر ترسا چند سال پیش فوت کرده ترسا با پدر و مادربزگش(عزیزجون) زندگی میکنه.خواهر بزرگش هم ازدواج کرده .ترسا آرزو داره که بره کانادا و اونجا ادامه تحصیل بده ولی پدرش به دلیل تجربه ی تلخی که در رابطه با فرستادن آتوسا(خواهر ترسا)به خارج داشته تحت هیچ شرایطی راضی نمیشه که ترسا رو بفرسته کانادا، به همین خاطر همین ترس

ادامه مطلب  

مسخ باطن یا محو ظاهر؟!!  

گاهی اوقات گذشتِ زمان,ولی در اغلب موارد به وقوع پیوستن بعضی اتفاقات باعث میشه افراد تغییر کنند و درون مایه واقعی خودشون را به نمایش بگذارند.این جانِ کلامِ چیزی هست که کافکا در رمان مسخ قصدِ گفتنِ اون رو داره.
سامسا که یک کارمند معمولی هست یک روز صبح بعد از دیدن یک کابوس وحشتناک از خواب میپره و میبینه که تبدیل به حشره زشت و چندش آوری شده.با توصیفات کافکا اولین چیزی که به ذهن میرسه یک سوسک بد ترکیب هست.در واقع سامسا از نظر ظاهر دقیقا تبدیل به سو

ادامه مطلب  

خواب در راز  

در مورد راز هایی که در خواب به انسان الهام میشوند چیزی می دانید ؟ یا شاید لحظاتی از بیداری که با راز ادقام می شوند؟ مرز بین رویا و بیداری آیا فقط اوهام راز آلوده ایست یا آمیخته با راز هایی بر گرفته از اوهام و خیالات است یا شاید واقعیت ها...
فریاد می زد اما صدای فریاد خودشو نمی شنید که از خواب پرید بعد از دقایقی تلاش و تقلا ...تلفن زنگ خورد پشت خط یه صدای غریب شنید خش دار و وهم آلود صدایی تخیلی و تغییر یافته بی شباهت به صدای آدمی گفت " ساعت 12 نیمه شب

ادامه مطلب  

مو به مو پیر میشویم...ترانه شهراسبی  

(^^)t.......sh(^^):من یکی از هزاران زنی که با آنها ارتباط داشتی؛من همان که خیانت را در دورترین کابوسهایم ندیده بودم.من همان قدیسه شهر ...من همان که کالبدش پذیرای روح سرگردانش نیست .منزنی که هرروز خود را حلقه آویز خاطرات میکند!من همان که آنچنان به روشنایی شیفته بودم که به نور شمعی شیفته شدممن که اکنون یکسره انعکاس تاریکی ام .چرا که سایه ی هیبتم جاده ی مرا از سیاهی انباشته من زنی که هنوز تورا بیمار گونه به انتظار نشسته!می‌پرسم از خودم که چه خواهی کرد آی

ادامه مطلب  

شیاطین( جن زدگان ) - قسمت اول  

داستایوفسکی به قدری در حوزه ادبیات شناخته شده است که نیازی به معرفی ندارد.البته در شماره های بعد به طور جامع نگاهی به این مرد بزرگ خواهیم انداخت. اما اکنون می خواهم سراغ یکی از چهار شاهکار بلند او ، یعنی جن زدگان بروم.در این رمان ، همانند سایر رمان هایش ، باز هم درون کاوی های داستایوفسکی را از شخصیت های کتاب می بینیم که صد البته آن ها را برای ما ملموس تر و رفتار ها و حوادث را تاثیر گذار تر می کند. نثر او بیشتر بجای آنکه به توصیف و شرح زندگانی مرد

ادامه مطلب  

رپورتاژرایگان  

خرید بک لينک یکی از مهم ترین فاکتورهایی است که می تواند نقش تایین کننده ای در رتبه شما برای نتایج بدست آمده توسط موتورهای جستجو در هنگامی که کاربران در حال جستجو برای رسیدن به خدمات و یا محصولات شما هستند داشته باشد.جدا از تمام نکاتی که باید برای بهینه سازی سایت رعایت کرد نمی توان این واقعیت را کتمان کرد که بدون داشتن بک لينک بتوان به موفقیت چشم گیری دست یافت.بر همین اساس معمولا همه مدیران سایت ها برای اینکه بتوانند در بازار پر رقابت

ادامه مطلب  

فریاد خوشبختی  

با خیالملطافت واژه ه واژه هایت را لمس کردمو میان مهر نگاهت شناورگشتمنوای خوش و عطر آلود کلامتدلیل شکفتن و اوج گرفتن پروازم شد، به سوی آسمانی ترین لحظه های خوشبختیحضورت در کنارم نهایت آرزویمو بهانه ی برپایی شوری وصف ناشدنیوقتی من و تو خوشبختی ما بودن را فریاد می زنیم

ادامه مطلب  

تولدت مبارک  

 
شهریور ؛یک دختر بچه ی لوس و لج باز است !همین که از راه می رسد ؛ اضطراب و تشویش را در دل و جانِ آدم هایِ لم داده ی وسطِ تابستان می اندازد ...اصلا انگار خلق شده تا آرامش و خیالِ راحت را از آدم بگیرد ،شبیهِ ناظمِ اخمویِ مدرسه ،،،یا چیزی شبیهِ یک تلنگرِ محکم و نفرت انگیز ، وسطِ یک خوابِ شیرین و لذت بخش !من از شهریور ، فقط حساسیت هایِ فصلی اش را به یاد دارم ، با قرص هایِ آنتی هیستامین و چشمانی پف کرده و خواب آلود !انصافاً ماهِ چندان بدی هم نیست ، اما زی

ادامه مطلب  

شرنگ  

اشک می ریزم بر این تقدیر و می میرم ،اندوه تمام وجودم را گرفته  چه دردناک سکوتی که  درسراسر زندگیم نشسته من ادامه دادم ، آه کشیدم و ادامه دادم مثل آن روزهای دردناک بلوغ که همه هستی بغض می شد مثل تمام روزهای بی کسی مثل آن روز که هرچه  تلاش کردم نشد مثل روزهای عصبانیت پدر و شاید آن روز بغض آلود سرطان مادر مثل آن روزی که صبحش مادر  هرگز بیدار نشدو دنیایم تمام شد  من تمام شدم در تو نیز تمام شدم
از رفتنت از عاشقانه های دروغینت دلگیر نشدم از اینکه سا

ادامه مطلب  

بک لینک رایگان  

خرید بک لينک یکی از مهم ترین فاکتورهایی است که می تواند نقش تایین کننده ای در رتبه شما برای نتایج بدست آمده توسط موتورهای جستجو در هنگامی که کاربران در حال جستجو برای رسیدن به خدمات و یا محصولات شما هستند داشته باشد.جدا از تمام نکاتی که باید برای بهینه سازی سایت رعایت کرد نمی توان این واقعیت را کتمان کرد که بدون داشتن بک لينک بتوان به موفقیت چشم گیری دست یافت.بر همین اساس معمولا همه مدیران سایت ها برای اینکه بتوانند در بازار پر رقابت

ادامه مطلب  

پست اول رمان عشق ارباب  

خلاصه:
ستاره در پی مرگ ناگهانی خواهر دوقلویش مهتاب و به وصیت
او،قبول می کند که نقش او را درخانه اش ودر کنارشوهر خواهر
خشک و مرموزش بازی کند حالا با حضور او آرامش به خانواده
برگشته ولی شعله های انتقام در کنار عشقی نوخاسته ستاره را
وادار می کند که…..پایان خوش…به گفته ی خیلی ها قشنگه

ادامه مطلب  

پست صد و پنجاه و پنجم رمان ژست  

-بریم بستنی بخوریم واسه آدرینا و مهری ام بخریم؟بچه شده بود این زن!-چی شد؟ یخت آب شد؟ واسه اومدن که داشتی قبر می کندی واسه جفتمون!خندید. بی بهانه شاد بود. خداراشکر که بالاخره حسام به پدرش لبخند زد. مطمئنا الان رخساره هم به ان ها لبخند میزد. 

ادامه مطلب  

ناباوری ....  

فکر میکنید  بدمان می آید صبحمان باصدای خواب آلود یک نفر از پشت گوشی بخیر شود؟
خوشمان نمی آید دست یک نفر را بگیریم و راه بیوفتیم و پیاده رو ها را برویم و برویم تا از زور پادرد و خستگی اولین کافه ی سر راه را پاتوق صحبت هایمان کنیم؟
شما فکر می کنید دوست نداریم بنشینیم قهوه بخوریم و آخر سر فال ته فنجان را به نیت آینده مان بگیریم؟
دوست نداریم احساسمان را برای یک نفر بدهیم؟
نه عزیز دل 
ما هم دوست داریم شب و روزمان را با یک نفر سر کنیم...
ما هم دوست داری

ادامه مطلب  

پست دوم رمان رسوا  

ساختمانی سه طبقه در محله ی اشرافی نشین شهر تهران محل قرارشان بود.
-تو نمیخواد بیای سجاد! خودم حلش می کنم!
سجاد بی توجه به دستورش، پیاده شد و در را بست. در مقابل نگاه متعجب و پر از حرف بهین، لبخند زد و گفت:
-فقط جلوی خریدارات میتونی به من امر کنی، تو تنهایی هر چی که به صلاحت باشه برای من مهمه و انجامش میدم! شیرفهم شد؟!

ادامه مطلب  

349  

میخواستم پست جدید بزارم
حتی حرفایی هم که میخواستم بزنم رو هم آماده کرده بودما...
اما الان حسش نیس..
بیخیال...
داییم اینا اومدن خونمون
خلاصه که سرم شلوغه
ولی نیس...
حوصله پست گذاشتن ندارم
+امروز فهمیدم غرغروئم...یکی بهم گفت ... چی بگم؟؟؟
شایدم باشم...
شما چی فکر میکنید؟...یعنی من غرغروئم؟؟؟
+داشتم رمان او یک زن از چیستا یثربی رو میخوندم یه جاهایی از آخراش دیالوگاش کم بود منم دکمه پایین کیبور رو فشار دادم و همینطوری که میومد پایین میخوندم دیالوگاشونو.

ادامه مطلب  

پست صد و پنجاه و دوم رمان ژست  

باران با صورتی قرمز شده جواب داد و چای های توی سینی را از مادربزرگ شروع کرده و تعارف کرد.
خسرو پاهایش را به پایه های مبل گره داد تا صدایش در نیاید. هنوز که خبری نبود، چه عروس و عروس بازی ای؟!
مادربزرگ ستار که اسمش سبزه گل بود، نگاهی اندرسفیهانه به جمع متعجب انداخت . لبخندی مهربان زد و گفت:
-من معذرت میخوام که بی اجازه دخترتون رو عروس صدا زدم. اونقدر محو تعریف های ستار و واقعیت هایی که دیدم، شدم، نفهمیدم چی گفتم!

ادامه مطلب  

صحبت با پزشک..( دکتر آنلاین)  

با سلام وقت بخیر کاربر گرامی برای صحبت کردن با پزشک خود در این وبلاگ نیاز به نام کاربری و یا همان آیدی تلگرامي ندارید این بخش برای کسانی طراحی شده است که نام کاربری و یا همان آیدی تلگرامي ندارند کاربر گرامی ابتدا نام پزشک مورد نظر خود را از میان اعداد زیر انتخاب کنید و سپس در بخش نظر سنجی این مطلب شماره پزشک +شرح حال خود به صورت کامل +سن خو +شهر محل سکونت خود را ارسال کنید و منتظر پاسخ پزشک مورد نظر خود باشید
تعداد پزشکان آنلاین :1235788

ادامه مطلب  

برسد به دست تو  

سلام بر تو 
نمیدانم الان که دراز به دراز افتاده ام و ساعت 3:13 دقیقه ی بامداد است و خوابم نمی رود و ذهنم مشغول هزاران چیز بی ربط است، تو در کجای این جهان خوابیده ای ؟ نفس های گرم تو کدام شیشه را بخار آلود میکند ... 
دلم به حالت میسوزد ... دلم به حالت تنهایی ات میسوزد ... که الان منی در کنار تویی وجود ندارد که ترا هتگام خواب دیدن تماشا کند . 
باید خبرت دهم ای تو 
چند شب است که به خوابم می آیی و من نامت را مدام صدا میزنم ... چند شب است که هم دم منی و من در خوا

ادامه مطلب  

پرنده ي من....فريبا وفي  

سکوت من گذشته دارد.من بخاطر آن بارها تشویق شده ام.هفت هشت ساله بودم که دانستم هر بچه ای آن را ندارد.
سکوت من اولین دارایی ام به حساب می آمد .در طول سالهایی که بعد از آن آمد بار ها مورد تحسین زن های خانواده مان قرار گرفتم به خاطر توداری ام.بخاطر رازداری ام.خیلی زود فهمیدم که به یک صندوقچه می مانم با دری کیپ و پر از راز
امیر از سکوت های من کلافه است.سکوت من او را میترساند.کم کم عادت به پر حرفی پیدا کردم.حتی در مواقعی که لازم نبود.سالها بعد یاد گرفتم

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1