دو دقیقه بودی ...  

نه به باره نه به داره هنوز هیچی نشده چرا ترمزت بریده کجا با این عجلههنوزم فکر ميکنم یه حسی داري تو به من تو خودت نریز یه ریز هی بهم حرفاتو بزندو دقیقه بودی حالا کجا میری تو بي ما مواظب دور و ورت باش میفهمیدی میخوامت ای کاشدو دقیقه بودی حالا کجا میری تو بي ما مواظب دور و ورت باش میفهمیدی میخوامت ای کاش
از سرم گذشته هرچی بد گذشته من بخت برگشته خوبي برنگشت بهمزبون بسته قلبم تورو میخواد قلبا نزن حرف رفتن نگذر از دل مندو دقیقه بودی حالا کجا میری تو

ادامه مطلب  

سیاست زدگی ۲  

منافع شخصی یه عده شده باعث سر در گمی مردم
تا چند وقت پیش منافعشون این بود که این کاندید رأی بياره
و مردم و تحريک کردن برای رأی دادن ایشون
و حالا احساس خطر ميکنن و بازم مردم و تحريک ميکنن
تا مردم همیشه در صحنه ایران وارد کار بشن
 
خیلی جالب دیروز دیسگو خيابونی
امروز اعتراض خيابونی
و جالبتر اینجاست که هر دوی این حرکتها
با تحريک و عوام فریبي یه عده منفعت طلب شکل میگیره
 
واقعا چه خبر شده؟
چرا دیگه کسی خودش تلاش به فکر کردن نميکنه
و همه منتظر نشستن

ادامه مطلب  

تا سه روز دیگه این وبلاگ حذف میشه  

تو که نه به من احتياج داري نه به خوندن این وبلاگ ;) این منم که مور مور میشم و نمیفهممیدونه وبلاگ داشتم که در کل سال 33 تا مرور داشتحالا امروز حدود 33 تا مرور دارم کامنت هم که میگذاریدمنم که ظرفیت ندارم :))برمیگردم سر کلاس درست درسم رو میخونم

ادامه مطلب  

آلزایمر صورتی  

تصمیم گرفته ام آلزایمر بگیرم همه ی بدی های گذشته را بریزم دور
و مهربان باشم با خودم....
از وقتی گذشته را دور ریخته ام آرامش گرفته ام دلم را تهی کرده ام از هرچه نفرت بوده و هست
درست است گذشته ام را ریخته ام دور ولی احساسم به آنها تغییر کرده است حالا آنها را هم دوست دارم
 حالا میتوانم بگویم دوستت دارم احساسم را هرچه هست بگویم
درست است گذشته را فراموش کرده ام ولی تو را نه
هر چه هم باشد تو خوب من خواهی ماند 
و از این به بعد با آرامشی خاطر خواهم گفت دوس

ادامه مطلب  

آلزایمر صورتی  

تصمیم گرفته ام آلزایمر بگیرم همه ی بدی های گذشته را بریزم دور
و مهربان باشم با خودم....
از وقتی گذشته را دور ریخته ام آرامش گرفته ام دلم را تهی کرده ام از هرچه نفرت بوده و هست
درست است گذشته ام را ریخته ام دور ولی احساسم به آنها تغییر کرده است حالا آنها را هم دوست دارم
 حالا میتوانم بگویم دوستت دارم احساسم را هرچه هست بگویم
درست است گذشته را فراموش کرده ام ولی تو را نه
هر چه هم باشد تو خوب من خواهی ماند 
و از این به بعد با آرامشی خاطر خواهم گفت دوس

ادامه مطلب  

خالی بودن  

متاسفانه همینطور است؛ ان للقلوب اقبالا و ادبارا. حالا بگذریم از خیلی چیزها اما این قلب صاب‌مرده مدت مدیدی است به ادبار غش می‌کند تا اقبال و متاسفانه حالا هم همینطور است.
اصلا چرا اینها را می‌گویم؟ آهان میخواستم از ضعف های آدمی و تقابل آن با آرمانگرایی داد سخن بدهم که حوصله اش نیست با ادبار قلبمان. میروم فکر کنم...

+زندگی گاهی ما را به جایی میبرد که از آرمانهامان کمی صرف‌نظر می‌کنیم و يا الویت هامان کمی بالا پایین میشوند و روی هم می‌افتند،

ادامه مطلب  

بی جواب ...  

توی این سالها اکثر نوشته هایی که توی دفترچه خاطراتم برای عزیزم می نویسم، بي جواب می مونه ...
يکی از دردهای بزرگ روزهای دوری واسه من همینه که هیچ ارتباطی با من نداره و از حالش بي خبرم ...
یه بار خیلی ناراحت بودم و اصرار کردم که جواب منو بده ...
در جواب گفت خیلی وقته فهمیدم این جواب دادن ها بي فایده است ...!
هرچند که من هزاران فایدشو واسش شمردم ولی خب نظرش این بود ...
حالا نمی دونم این جواب ندادن ها و خودداري ها چه فایده ای داره بجز دلگیر کردن من و ناراحت

ادامه مطلب  

دو عاشق حقیقی  

استاد گفت: «وقتی دو نفر عصبانی و خشمگین هستند، سر هم داد می زنند.
چرا؟ چون قلب هایشان از هم دور است و میخواهند صدای قلب هایشان را به يکدیگر برسانند.
حالا نگاه کنید به دو نفر که عاشق هم هستند،
وقتی در کنار هم هستند حتی بلند هم حرف نمیزنند بلکه در گوش هم نجوا ميکنند،
چرا؟ چون قلب هایشان به هم نزديک است. 
حالا نگاه کنید به دو عاشق حقیقی :
آنها حتی با هم نجوا هم نميکنند بلکه فقط در سکوت با يکدیگر حرف میزنند،
چرا؟ چون قلب هایشان يکی است!»
| رضا امان الل

ادامه مطلب  

خوشحالم  

امروز یه لحظه توی این سوال بودیم که شب چی درست کنیم برای خوردن برای شامهیچی توی ذهنم نیومد بعد گفتم خب از خانم آشپزم که یه مدت سایت چی بپزم رو برای نشون دادن توانایی هاش :)) زده بود بپرسم کلمه لازانيا اومد توی ذهنمحالا میگی، من، قيافم!!! لازانيا چی هست اصلا چه جوری درست میشه و ... هیچی دیگه رفتم فیلماشو دیدم لازانيا با مرغ تعرف نکنم چی شد که خودمم نمیدونم چجوری شد! فقط حیف يادمون رفت سیر بریزیم خوب بود معده به کار افتاد و امشب حتما کار ميکنه :

ادامه مطلب  

آرامش  

صبح جلسه بودم به همکارا نگاه می کردم و اعتبار و حرمتی که دارم، به خودم گفتم داري چی کار می کنی؟ خودت رو درگیر مسائل بچگانه کردی؛جایگاهت و شخصیتت رو فراموش کردی؛ لعنت به فضای مجازی!
کمی به خودم اومدم! من همونی ام که مدیرم شخصی ترین مسائلی که ناراحتش می کنه رو مياد با من مشورت می کنه؛همونی که استادهام بين ۱۰۰تا دانشجو تعریف و تمجید و احترام خاص برام قائل بودن؛همون که معاونت مجموعه به چشم يک دختر قوی بهم نگاه می کنه؛روزانه چندین پيام دارم از دخت

ادامه مطلب  

سیاست زدگی  

یه سری حرفها هست برای گفتن هر چند گوش شنوا نداشته باشه
يا چشم برای خواندن این متن
روزهای بدیرو داريم میگذرونیم
از این رو مدیریت بد در جامعه
و از طرفی اتفاقا بد در کرمانشاه
و استان های دیگه از کم آبي گرفته تا کم کاری
کم کاری هم از مسعولین و همینطور کم بودن کار برای مردم
 
همه اینها به کنار
بي کاری که بيشتر شد
سایه جنگ که برداشته نشد هیچ همه برامون شاخ شدن
رونق اقتصادی که نداشتیم
واردات زياد از چین صادرات به هیچ جا(منظور صفر و صدی نیست)
آمار ازدوا

ادامه مطلب  

عشق قدیمی من  

 
امشب با يادآوری خاطراتم هم کلی خندیدم  هم  گریه کردم
سال گذشته که رفته بودم شهرستان متوجه شدم عشق قدیمی ام یه دختر هم خدا بهش داده و الان يکسالش شده
یه شب رفته بودم خونه اشون که صله رحم شده باشه بعد دخترش از سروکول من بالا میرفت و حسابي بام رفیق شده بود
دخترش هی با من بازی ميکرد و تا مشغول صحبت کردن میشدم دوباره آویزونم میشد که بهش توجه کنم و منم که عاشق بچه هام دیگه کل وقتم شده بود برای اون
وقتی باهاش بازی ميکردم  هی دلم میسوخت و از درون آب م

ادامه مطلب  

سردرگمی  

نمیدونم از چی بنویسم از خودم يا احوال اینروزام 
من دیگه همون دختر قبلی نیستم يادمه آخرین روزا یه گوشه ی اتاق افتاده بودم افسرده و ناامید بعد از یه خودکشی 
اونروز فهمیدم دیگه کسی پی من نیست شکستم هزار جور فکر خيال اومد تو سرم  هرروزِ هرروز کارم شده بود به مرگ فکر کردن ولی نمیدونم چی مانع ام میشد و نمیشد کاری کنم یعنی دستم نمیرفت ياد گرفته بودم از هر چی که دوس دارم بگذرم ياد گرفته بودم من هرروز تنهاتر میشم و کسی کنارم نیست خیلی چیزا توی این چند

ادامه مطلب  

سردرگمی  

نمیدونم از چی بنویسم از خودم يا احوال اینروزام 
من دیگه همون دختر قبلی نیستم يادمه آخرین روزا یه گوشه ی اتاق افتاده بودم افسرده و ناامید بعد از یه خودکشی 
اونروز فهمیدم دیگه کسی پی من نیست شکستم هزار جور فکر خيال اومد تو سرم  هرروزِ هرروز کارم شده بود به مرگ فکر کردن ولی نمیدونم چی مانع ام میشد و نمیشد کاری کنم یعنی دستم نمیرفت ياد گرفته بودم از هر چی که دوس دارم بگذرم ياد گرفته بودم من هرروز تنهاتر میشم و کسی کنارم نیست خیلی چیزا توی این چند

ادامه مطلب  

یادداشت امشب  

مشهد سال 94 آنقدر زیبا بود که آن را نقطه عطفی در زندگیم تلقی کنميک فراق شانزده ساله با امام مهربانیهاکه صفحه اینستاگرامم پايان این فراق را به خوبي به تصویر کشیده است!حالا این روزها این مشهد قوت قلبي برایم شده، وصف نشدنياعتمادی که نمی توان وصفش کرد

ادامه مطلب  

کاردستی  

سال دیگه همین موقعهمه ی چیزها یی که این همه براشون استرس داري هیچ اهمیتی نخواهند داشت ...
+ این ياسمین لوی هم خیلی بي رحمه ها :) 
++ بيست دقیقه به دو،حالا می فهمی چرا میگم کاردستی؟ من اینا رو دیده بودم،تو نمی دیدی،نياز بود که با واسطه ببينی :) منم هیچ وقت از وساطت خوشم نمیومد،پس اگه تو بيداري ندیدی،دیدت کم بود،يا اگه نبود اصلاً نمیخواستی ببينی. 

ادامه مطلب  

همه چیز را می شود حاشا کرد جز عطر آنکه دوست می داری(نزار قبانی)  

گفتم : " وسائلتو بذار توی کیف من .دیگه کیف خودتو نيار .می خوایم پياده بریم راه زياده ، خسته می شی"  تند تند همه را از جیب ها و کیفش ریخت توی کیفم و راه افتادیم .آخر شب وسائلش را برگرداندم. نگاه کرد، نگاه کردم ،همه ی خرده ریزها را برگردانده بودم . حالا چند روز گذشته . دیشب دنبال کلیدم می گشتم پیدا نمی شد ، سردم بود کیفم را خالی کردم روی پله ی دم در .يکهو لای کتابها و کیف پول و تسبيح و دانه های عناب و دسته کلید خال خالی شیشه ی کوچک عطری را دیدم .عطر من نب

ادامه مطلب  

همه چیز را می شود حاشا کرد جز عطر آنکه دوست می داری(نزار قبانی)  

گفتم : " وسائلتو بذار توی کیف من .دیگه کیف خودتو نيار .می خوایم پياده بریم راه زياده ، خسته می شی"  تند تند همه را از جیب ها و کیفش ریخت توی کیفم و راه افتادیم .آخر شب وسائلش را برگرداندم. نگاه کرد، نگاه کردم ،همه ی خرده ریزها را برگردانده بودم . حالا چند روز گذشته . دیشب دنبال کلیدم می گشتم پیدا نمی شد ، سردم بود کیفم را خالی کردم روی پله ی دم در .يکهو لای کتابها و کیف پول و تسبيح و دانه های عناب و دسته کلید خال خالی شیشه ی کوچک عطری را دیدم .عطر من نب

ادامه مطلب  

بامداد توی خانه  

میخوام امشب تا صبح بيدار بمونم،ببينم این بي رمقی کی از جلدم میره بيرون،کی میخوام بزرگ شم بالاخره،چیزی که همیشه منتظر بودم بهش برسم تو این سن،دارم با این تيکه های سياه از خودم دورش ميکنم،من گرفتمش،خیلی وقت پیش این لعنتی رو گرفتم،با دو تا دستام،سياه کف،زرد وسط،سبز بلند... شبيه عکسام شدم،به مرور حلول می کنم توی تمام اینا،امشب بيدار موندم که به خودم بگم خب که چی،از دست دادن های مداوم؟ حماقته،در و دیوارا هم یه روز می ریزن،سقف هم می ریزه بي سر پن

ادامه مطلب  

بار ِ دِگَر  

این چند روز ناامیدی ِ همراه با سرماخوردگی چیره شده. صبح که از خواب بيدار شدم به خودم گفتم هستی دیگه فک کنم باید پشت کنکوری شی :/ با یه همچین امید مضاعف و گلوی دردناک زمان رو پیژامه پوش هدر دادم تا غروب. غروب که شد يادم افتاد هجده سالمه،دلم گرفت،موج جدیدی از حسای بد اومد سراغم. میدونی،آدم دوازده سال درس نخونده که اینجا کم بياره... يا یه سه چهار سال کوکم کنن عقب،شور و شوق و هدفام،چی شدن پس؟ چرا حالا کم میذارم و کم ميارم؟ دلم نیومد کسی رو تو حال ِ ک

ادامه مطلب  

01729  

 
کوچيک تر که بودم فکر ميکردم ۲۱ ، ۲۲ ساله که بشم حتما خیلی کارا کردم ، خیلی جاها رفتم ، خیلی چیزا ياد گرفتم ، خیلی بزرگ شدم .
اما من ۶ ماه دیگه ۲۲ سالم میشه و هیچ کار مفیدی نکردم تو زندگیم ، همش شکست خوردم و اصلن نجنگیدم ، همش فکر کردم خب حالا وقت هست برا این کارا ، ولی وقت تموم شد .
من فقط خیلی افسرده ام .

ادامه مطلب  

همتون عین همین ...  

زخم من کهنست من تو این بن بست بزرگ شدم انقدر خستم که چشام بستس دیگه مرد خودمهر شکست از تو هر شروع از نو منو پیر کرده واقعا تو بگی رفتم من بگم برگرد حالا راه داري تا منهمتون عین همین خوب بلدین دل بکنین بلدین رد بشین از قلبي که افتاد رو زمینهمتون عین همین خوب میتونین حرف بزنین آدمو وابسته کنین عشقو بگیرین ببرینهمتون عین همین خوب بلدین دل بکنین بلدین رد بشین از قلبي که افتاد رو زمینهمتون عین همین خوب میتونین حرف بزنین آدمو وابسته کنین عشقو بگیری

ادامه مطلب  

روز نوشت صد و نود و یکم  

راستش را بخواهی آدم ها همه کج و کوله هستند و من هم يکی از آنها هستم درست يکی از آن کج و کوله ترین ها و در همین کج و کولگی هست که همه مان خودمان را خوب و کامل و صاف و صوف میدانیم و به خودمان افتخار ميکنیم البته وقتی کسی حالمان را میگیرد يا تحقیر و مسخرمان ميکند دیگر خودمان هم خودمان را خوب نمیدانیم
هم خودمان بد میشویم هم آنی که بد کرده را بد میدانیم . من بد همه بد دنيا همه بد ....
اما واقعیت چیز دیگری است واقعیت این است که اکثریت ما خوب هستیم تقریبا ه

ادامه مطلب  

نظر شما چیه ؟  

این که داروی اعصاب رو بدون نسخه يا دیدن کارت دانشجویی و ... می فروشن به نظرم نشونه ی خوبيه !!
حالا چرا نشونه ی خوب ؟! این که کادر داروخانه و مردم  پذیرفتن چقدر مشکلات عصبي و روانی زياد شده !!!
نظر شما چیه ؟ فروش بدون نسخه این داروها خوبه يا بد ؟ در صورتی که مصرف کننده از روند اثر دارو و عوارضش و نحوه مصرفش مطلع باشه ؟

ادامه مطلب  

تنها کوهی در جهان که ایدز را درمان می کند در ایران است!  

به گزارش خبر فوری
، هیچ می دانستید که عجیب ترین کوه دنيا در ایران قرار دارد؟ آن هم کوهی
با خاصیت درمانی! شهرت این کوه حالا جهانی شده است و نام و آوازه ی آن در
دنيا پیچیده است، نام این کوه پردیس است و ویژگی بسيار قوی مغناطیسی اش
دلیل معروفیتش. کوهی که به کوه ضد ایدز در ایران معروف است و گفته می شود
که می تواند بيماری ایدز را درمان کند! در ادامه با ما همراه شوید تا
ببينیم چه اسراری برای این کوه وجود دارد.پردیس نام کوهی باستانی در استان
بوشهر و د

ادامه مطلب  

#طاهره_اباذری_هریس  

يک بار هم که از زمین و زمان شاکی بودم گفتم:"لعنت به این زندگی که پر شده از گره کور!!!"باخنده گفت:"ناشکری نکن عزیزجان!همه ی این گره ها که میگویی باز شدنی اند؛حالا يا با دست، يا با چنگ و دندان!تنها گره کور زندگی تو دست های من است که هیچ شکلی باز نمی شود، نه با دندان، نه به زور دست!"ناشکری نميکنم اما تنها گرهی که از زندگی من باز شد، همان دست های او بود، آن هم نه با چنگ و دندان و زور، با گره شدن در دست های يک غریبه!
#طاهره_اباذری_هریس

ادامه مطلب  

۲۷اردیبهشت۹۵  

حالا، دلتنگم. دلتنگ شما!:آمده‌ام در حياط بخوابم، چون حجم خيالدشما از اتاق من بسيار بزرگتر است و حياط نیز صد البته جای کوچکی است اما هرچه باشد از آن اتاق بهتر.
دلم برایت شور می‌زند. الآن کجا هستی؟ چه می‌کنی؟ خوابي يا بيدار؟ به من فکر می‌کنی يا نه؟
آه...چقدر دلم برایت تنگ شده...
+سالنامه خاکستری تنها چیزی است که برایم مانده...
++زیرش نوشته‌ام؛ گاهی دلم برای کسانی که هیچ وقت در من نبوده اند چقد تنگ می‌شود...

ادامه مطلب  

شنبه  

باید بگم خیلی خوب نبودم باید خیلی بهتر باشم
تا حالا کل بازدید ها 11 نفر بودن بد نیست
خب بگم اگه دیگه پیدام نشد و پست نزاشتم
بدونین خیلی خوب عمل کردم اینقدر که حتی دیگه اینجام نیومدم
قراره برا خودم ممنوعیت بزارم احتمالا تا شنبه شب
شنبه
یه پست باحال
Right here,Right now
منظورم همون شنبه س

ادامه مطلب  

تصمیم من!  

نگرانم!
تصمیمی که گرفتم و خواستم تنهایی خونه بگیرم 
حالا نمیدونم از پسش برميام يانه !
حضور اون موش توو خونه خیلی نگرانم کرده
و از طرفی بافت قدیمی خونه و تو در توو بودنش ....
شبا تنهایی خوابيدن يکم ترسناکه برای یه دختر :(
من بلاتکلیف ام الان
و این بدترین حس دنياست 
کاش ادم همیشه پیش خانواده ش بود و مجبور نبود این شرایط رو تحمل کنه...تحمل کنم 
خدايا پلیز هلپ می 

ادامه مطلب  

دوره درجه داری  

ختتامیه  سومین دوره رزم مقدماتی مشترک دانش پژوهان درجه داري آموزشگاه های ارتش صبح  فردا شنبه 2/10/96در مرکز آموزش درجه داري حضرت جواد الائمه(ع) نیروی زمینی ارتش  با حضور امیر دريادار سياری رئیس ستاد و معاون هماهنگ کننده ارتش  برگزار خواهد شد.
به گزارش روابط عمومی ارتش ، دانش پژوهان در این دوره طی هشت هفته شبانه رو زی ،  برنامه های آموزش رزم مقدماتی و برنامه های فرهنگی و عقیدتی را زیر نظر افسران مجرب نیروهای سه گانه و قرارگاه پدافند هوایی خاتم

ادامه مطلب  

مریضی خر است  

هی میگم بابامامان داداشا من هیچیم نیست هی میگن فشارت پایینه صورتت زرد شده... آقا نمیخوام برم دکتر ب کی بگم ب زور بردنم دکتر دکترم سرم نوشته داداشم رفت دارو ها رو بگیره پسره اومده ميکه آستین تونو بالا بزنید سرم بزنم گفتم بله؟؟؟گفتم نمیخوام برید ب یه دختر بگید بياد پسره همینجور نگام ميکرد میخندید حالا رفته اومده ميکه پرستار خانم نداريم گفتم باشه من نمیخوام همینی ک گفتم بابام اومد گفت آوا جرأت داري بلند شو تا بهت بگم گفتم باباپرستار دختر نیست

ادامه مطلب  

زمستون همش برفه!  

لبوهای داغِ زمستونِ خيابون بهار و اون نیمکتها ی همیشه ی خدا یخی که روش میلرزیدیم و لبو میخوردیمو که من از پر قنداق بلد نبودم!تو يادم دادی! 
يا اون خيابون فرعیِ حشمت که تهش میخورد به کبابي همیشه شلوغ حاجی نصرت که واسه دوسیخ نون و کباب داغ نیم ساعت باید توو سرما منتظر وایمیسادیمو! 
يا گشتن توو ایستگاه خطی تاکسيا دنبال اونایی که رادیوشون روشنه و کز کردن گوشه ی صندلی هاش و گوش دادن و کیف کردن از موزيکاش، وقتی که تنمون از گزگز سرما شل میشد و کم کم گ

ادامه مطلب  

و این بار مجید  

خیلی خب انگار ملت بيکار دوباره یه سوژه پیدا کردن. از بس که سوژه کمه. مجید! مجید!!!تا حالا گربه ندیدن اینا؟؟ نفس بکشی کنار یه گربه نیگات ميکنه. انگار برا بعضيا تازگی داره  یه عده بدبختر از این ملت بيکار هم اومدن میگن اینا همش  سياست های کشورهای غربي و اتاقای فکر و از این مزخرفات هستش. چی رو به چی ربط میدی داداش؟؟ 

ادامه مطلب  

سکوت های پی در پی  

بله، در زندگی من، چون باید همین نام را بر آن بگذاریم، سه چیز وجود داشت، ناتوانی از حرف زدن، ناتوانی از ساکت ماندن، و تنهایی، چیزی که باید حسابي از آن استفاده کنم. بله حالا می‌توانم از زندگی‌ام حرف بزنم، آن قدر خسته‌ام که دیگر رمقی برای ذکر جزء به جزء ندارم، اما نمی‌دانم که آيا به راستی زندگی کرده‌ام يا نه، دربارهٔ این قضیه هیچ نظری ندارم. هر چند ممکن است است فکر کنم که به زودی برای ابد ساکت خواهم شد، به رغم این که این کار ممنوع شده. پس بله، ز

ادامه مطلب  

سکوت های پی در پی  

بله، در زندگی من، چون باید همین نام را بر آن بگذاریم، سه چیز وجود داشت، ناتوانی از حرف زدن، ناتوانی از ساکت ماندن، و تنهایی، چیزی که باید حسابي از آن استفاده کنم. بله حالا می‌توانم از زندگی‌ام حرف بزنم، آن قدر خسته‌ام که دیگر رمقی برای ذکر جزء به جزء ندارم، اما نمی‌دانم که آيا به راستی زندگی کرده‌ام يا نه، دربارهٔ این قضیه هیچ نظری ندارم. هر چند ممکن است است فکر کنم که به زودی برای ابد ساکت خواهم شد، به رغم این که این کار ممنوع شده. پس بله، ز

ادامه مطلب  

درهم شکسته ۲  

تو شرکت نشستم همه تقریبا رفتن،دارم گریه می کنم و تنها جایی که به ذهنم رسید برای فرار همین وبلاگ بود
شبش اومد که بریم تولد برادرم؛باهش سرسنگین بودم و از اون روز با من قهرم کرده!
جالبه همه طلبکارن! گفتم طلبکار ياد ایمان افتادم؛اونقدر ازش متنفرم که نمی دونم این نفرت رو چطور اروم کنم؛ ادعای عاشقیش گوش همه رو پر کرده بود وقتی از عشقش برای يکی از همکارا گفتم؛گفت ببخشیدا ولی احتمال اینم بده که تو رو برای موقعیتت بخواد!
حالا بعد چندماه ازین حرف این ج

ادامه مطلب  

شش سال در شبه خانواده  

نمیدانم تا به حال به عکس پروفایل پرچنان دقیق شده اید يا نه اما این عکس را تا به حال دلم نيامده تغییر بدهم.نمیدانم چرا، شاید شش سال از سخت ترین و ناب ترین لحظات زندگی ام را با آن میبينم.
بعد از خبرهای نه خوبي که از موسسه ای به گوشم خورد که شب و روزم را در آنجا با بچه ها کار کردم، ناراحت شدم و شب با همان ناراحتی و خستگی خوابيدم ، تا صبح. بعد کم کم شروع کردم شطرنج بازی کردن با روزگار آن موسسه. کم کم مهرهایی را برای تغییر آن موسسه و ثبت تخلفاتشان که باع

ادامه مطلب  

درهم شکسته ۴  

پيام داد که فردا مياد تهران! تمام این روزها که تو بغل دخترای دیگه بوده حتی برای ظاهرسازی هم نه پيامی داد نه حالی پرسید؛و حالا يکدفعه انتظار داشت من از کارم و کلاسم بزنم برم دیدنش!!! وقتی هنوز بوی عطر اون دخترا و اون دوست مزخرفش همراهشه!
گفتم کلاس دارم؛گفت نمی خوای منو ببينی! گفتم اره نمی خوام؛همه جا منو بلاک کرد؛ بلاک کردن آدمها این مواقع نه بخاطر عصبانیته نه نفرت فقط فهمیدن دستشون رو شده و دروغ هاشون در اومده محو و ناپدید میشن؛ به دوستش که اتف

ادامه مطلب  

فقیر  

هعیییییییییییییییییییی
باز 9 دی و ياد اون روزها...
سالها پیش از یه چیزایی گذشتم تا روشنگری..
بعد از مدتی... یه يار موافق...
احساس من از این عشقایی نبود که طرف رو مقصد بدونم، حدیثه ، یه همسفر ناب برای یه مدل خاص زندگی... خاص که میگم، نه به معنی اینکه چون بهش یه احساس منحصر به خودش داشتم، خاص بود ، نه
خاص به این معنی که ، قلبامون یه اتفاق مشترک داشتن، يک مسیر مشترک و يک جفت پای مشترک و و يک احساس مشترک به اون مسیر و هدف مشترک.
ولی اون بيشتر از اینکه با قل

ادامه مطلب  

صلاح دان  

به یه نتیجه ای رسیدم.بعد سپری کردن حالاتی عجیب و غریب!! تو این چند وقته یه چیزی رو عمیقا و از ته دلم و مصرانه از خدا میخواستم
و یه جورایی قولشو از خدا گرفتم.بعد شب یه خوابي دیدم.تعبيرش این بود تو اون چیزی رو که میخوای به دست مياری اما،ببين اون چیز از. سختیش کمرتو خم ميکنه و تو رو خسته ميکنه.به قولی زياده برات!!حالا ببين بدون و انتخاب کن.
اون خواسته برام با اشتياق همراه بود. یه رويا و ارزوی شیرین بود و بهانه ای برای زیستنی بهتر. بود.
اما نمیخوام اگه

ادامه مطلب  

دی جی کلک  

اینو اگه نمیگفتم میترکیدم
یه عزیزی که میخواستن کمک کنن واسه زلزله زده ها پول دادن که ما چراغ قوه بخریم 
و ما هم رفتیم و دو مدل خریداري کردیم یه مدل برای توی چادر و یه مدل برای قضای حاجت شبانه اون بندگان خدای چادر نشینمون
البته این دقیقا عین سفارشی بود که جوون کردی که روستاشون کنار کوه بود و از ترس ریزش کوه تو بيابون چادر زده بودن بهم گفت
خلاصه یه مدلش فانوسی بود و یه مدل دیگش ساخت شرکت پارس شهاب 
حالا امشب اون مدلی رو که ما از عمده فروش خریدیم 1

ادامه مطلب  

فاصله‌ی دورُ ببین  

انقد حرف دارم که نمیتونم بنویسم!
نمیتونم چون نه چشمم کار ميکنه، نه دستم  نه مغزم
از بس گریه کردم از دیروز تا حالا دارم میمیرم از درد
چشام باز نمیشه،
سر درد داره روانیم ميکنه
هر چقدر یخ گذاشتم رو چشام نه دردش کم شد، نه پفش خوابيد
دلم مرگ میخاد، خیلی زياد... 
زنگ زدم با مائده حرف زدم 
۵ دقیقه اول فقط گریه ميکردم از شوق
تو اتوبان بودم زنگ زدم تا چهارراه دانشگاه حرف زدیم... 
ولی دیگه دستم نمیره 
مث امید 
مث همه حس های سرکوب شده 
دلم میخاد عاشقی کنم....

ادامه مطلب  

حال عمومی  

1.دیشب 9:30 خوابيدم 3 بامداد بيدار شدم ! حالا چی کار می کردم ساعت 3 ؟ سودوکو بازی کردم و درس خوندم !بعدم پاشدم رفتم امتحان دادم -_-
بعد دیگه ظهر نخوابيدم ولی 7 عصر خوابم برد دوساعت و نیم !در نتیجه الان خوابم نمیبره  :/ 
یه مدته خیلی سردرد می گیرم کاش حداقل علتش رو می فهمیدم : چربي خون ؟سینوزیت ؟ الودگی هوا يا ...؟ 
فکر می کنم مال الودگی هوا باشه چون اکثرا این چند وقت شنیدم سردرد دارن اطرافيان .... امیدوام بارون بياد ...از اول پاییز بارون نیومد جز اول اذر او

ادامه مطلب  

814  

عشق امشب رفته اموزشی سپاه...از صب صدبار پيامای قدیمیو خوندم...هی دلم براش تنگشده هی باز کردم خوندم ...عکسشو نگاه کردم...نمیتونم حتس یروز به نبودش فکرکنم...به خودم که نمیتونم دروغ بگم...فراموش کردنش کار من نیست...من نمیتونم....
اگه فرض کنیم عذابای این چندماهی که کشیدم به عشق الان می ارزه؟ من راضیم...
چه شباییو کشیدم...چه اشکایی...خیلی حس و حال بدی بود ...الان میفهمم که چقد همدیگرو دوست داريم....فقط دوست دیگه هیچی...دعوام زياد ميکنیم...همش گل و بلبل نیست...اخت

ادامه مطلب  

این نوجوانها  

يکی از ترسام اینه که یه روز شاعر بزرگی بشم بعد ازم بپرسن:‌ شما چطوری شعر میگین؟ 
اون لحظه چيکار ميکنم؟ آب دهنمو قورت می دم. نگاه ملتمسانه ای به قيافه کاملا جدی طرف میندازم و بعد میگم: چیزه... خب...میدونین... به سختی.
/:
 این مختصرترین توصیف از لحظه شعر گفتن منه. مفصلش میشه این که انقد راه میرم تا ببينم ای داد، دیر وقت شد و یه کلمه هم نگفتم. بعد صبر می کنم صبر می کنم صبر می کنم... الهام نمیشه. دیگه مجبور میشم خودم دست به کار شم!
دیروز زنگ زدم دفتر دوچرخه

ادامه مطلب  

چه خوش بودی دلا!  

داشتم فکر می کردم اگه یه زمانی تو اون فازا نبودم هیچ وقت با صداش آشنا نمیشدم وقتی می گفت  "i never give up" و اینجور موقعا انگار یه چیزی کم بود. صدا برام مهمه،صدا و دستای یه نفر تنها چیزایین که بهشون توجه می کنم و برام يادگار می مونه. حالا هر چی نزديک کنکور میشیم و امیدم کمتر میشه و فکر می کنم پشت کنکوری شدم، لوشتالیه ی درونم زنده میشه و میگه i never give up. اون وقتا يادمه از ترسام که بهش می گفتم،انگار نه انگار شنیده،هی برام تعریف می کرد که کلی کار هست که بای

ادامه مطلب  

کنسرت فرزاد فرزین  

دیشب رفتیم کنسرت فرزاد فرزین رو.خیلی خوش گذشت.گروه شوک به نظرم عالی هستن و خود فرزاد هم که معرکه ست.
خیلی هم خوش اخلاقه حالا علاوه بر خوش صدا بودنش و... بعد از کنسرت هم رفتیم واسه شام مرغ و کباب ترکی خوردیم. و بعد توی راه با انرژی زياااد کلی موزيک گوش کردیم و اینا. 
خلاصه خیلی خوش گذشت خداروشکر :)
امروز هم يکم کار واسه پروژه انجام دادم و يکمم واسه گرافيک. تصویر سازیم تقریبا تکمیل شده مونده يکم جزیيات.بسته پستی سخت افزار هم اومده و باید کم کم نوشتن

ادامه مطلب  

دارم لِه میشم تو فک کن رو به رام :)))))  

ما داريم تاوانِ اشتباهای چن تا آدم بزرگو پس میدیم ، خودِ من :)
دنيا از همون اولشم جای مزخرفی بود برای زندگی ، فقط نمیفهمیدیم ^^
 
 
 
 
+ وبلاگِ من و آدمای توش آرومم ميکنه ، من زيادی ناراحت نیستم و میدونم ناراحتی جزوی از زندگیمه ، نه دوست پسرِ نداشتم ولم کرده و نه ناراحتيام به خاطرِ همیچین چیزای نابودیه ^^ 
ولی شماهایی که مياین و میگین چس‌ناله نذار و از این جور حرفا و حتی آدرس نمیذارین که سوءِ تفاهمتونو برطرف کنم حالا به هر طریقی ، خعلی تباهین ، خ

ادامه مطلب  

نگاهم تب کرده!  

امروز یه جور ِدردناکی به حال بد خودم و اینکه من چرا انقد آدم بدیم گریه کردم. ف. میم بهم پيام داده بود که دارم منفجر میشم و اینا،کلی باهاش حرف زدم و ازم تشکر کرد،گفت که خیلی منو دوست داره،ولی من چی؟ حتی يک لحظه هم از يادم نرفت که اون باعث شد صد نفر آدم بهم بخندن وقتی ایستاده بودم...هیچی فراموشم نمیشه. سعی می کنم به اینجور آدما بيشتر خوبي کنم،به خودم میگم اگه کسی بهت بدی کرد،تو که نباید بکنی،ولی می دونم آدم پلیدیم،یه آدم تو شرایط نرمال با کسی که ب

ادامه مطلب  

دل من با تویه... | کلیدر؛ اثر محمود دولت‌آبادی  

چندین بار پیشنهاد خواندن رمان کِلیدَر را از این‌ور و آن‌ور دیدم و شنیدم. چه باید می‌کردم؟ معلوم است، باید می‌رفتم سراغش. در اینترنت جستجویی کردم و فهمیدم که این اثر، ده جلد است! بله، 2600 صفحه! کتاب‌ها را گرفتم، ولی گذاشتم به کنار. امیدی نداشتم که بروم سراغش. آخر خودت بگو، که را دیده‌اید که برود ده جلد از يک داستان را بخواند؟ و اینکه کدام نویسنده را دیده‌اید که ده جلد داستان فقط با يک عنوان بنویسد؟ حقّا که جرئت می‌خواهد، هم خواندن و بيشتر

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  >